پيشواي خردورزي


امام معصوم سرچشمه علم الهي و معدن اسرار است و ملكه علم و عصمت از كودكي در او بارور ميگردد و در سراسر عمر با او همراه است. امام معصوم، ميراث دار علم و حكمت انبياست آن گونه كه مسيح (عليهالسلام) در گهواره فرمود:«قَالَ اِنّي عَبدُاللّه اَتانِيَ الكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبيّا»1 از اين رو، بررسي زندگاني امامان معصوم (عليهالسلام) از كودكي تا شهادت آنان در بردارنده نكاتي عالي و درسآموز از علم و حكمت و الگوي كاملي براي انسانهاست. شهادت حضرت موسي بن جعفر (عليهالسلام) بهانه اي به دست داد تا در نگاهي گذرا، به حيات علمي آن امام همام و موقعيت برجسته علمي ايشان بپردازيم، و به گونه اجمالي، چهره علمي ايشان از كودكي تا شهادت را مورد بررسي قرار دهيم؛ «و سلام عَلَيهِ يَومَوُلِدَ وَ يَومَ يَموتُ وَ يَومَ يُبعَثُ حَيّا».2


دانش امام در كودكي


1ـ نشان خردورزي


«صفوان جمّال» از جمله اصحاب و ياران امام كاظم(عليهالسلام) كه به شغل شترباني مشغول بود، هر از چند گاهي، براي كسب فيض و بهره مندي از بيكران دانش ائمه (عليهمالسلام) نزد ايشان شرفياب ميشد. خود ميگويد: روزي نزد امام صادق (عليهالسلام) رفته تا در مورد پارهاي از مسائل و موضوعات از جمله موضوع امامت پس از ايشان پرسشي نمايم تا بدانم پس از امام صادق (عليهالسلام) پيشوا و مقتداي شيعيان چه كسي خواهد بود؟ از امام پرسيدم: «[پس از شما] عهده دار امر امامت چه كسي خواهد بود؟» امام در پاسخ من فرمود:«از جمله نشانه هاي فردي كه پيشوا و امام مسلمانان ميشود، اين است كه به سرگرمي نميپردازد و دل مشغول بازيچه نميشود و از كارهاي بيهوده پرهيز مينمايد». در همين حين فرزند او، موسي بن جعفر (عليهالسلام) وارد خانه شد، در حالي كه همراه خود بزغاله اي داشت. من به او نگريستم و تعجب كردم كه چگونه اين رفتار او با سخن امام صادق (عليهالسلام) سازگاري مييابد. كمي دقت كردم ديدم او به بزغاله ميفرمايد: «در برابر پروردگار خود فروتن باش!» از دانايي و بينش او شگفت زده شدم. امام صادق(عليهالسلام) او را در آغوش كشيد و فرمود:« پدر و مادرم به فدايت كه به سرگرمي و بيهودگي نميپردازي».3


2ـ كودكي دانشمند


«ابو حنيفه» پيشواي مذهب «حنفي» اهل سنت، آهنگ سفر حج نمود و پس از پايان حج براي ديدار با امام صادق (عليهالسلام) و به جهت برخي مذاكرات علمي عازم مدينه شد. چون به مدينه رسيد، به منزل امام رفت و در سراچه خانه اندكي درنگ نمود تا امام او را به حضور بپذيرد. روي سكوي دهليز نشست. در همين حين كودكي را ديد. ابوحنيفه از او پرسيد: «در شهر شما اگر كسي غريب باشد و نياز به قضاي حاجت داشته باشد، كجا ميرود؟» كودك، عالمانه پاسخ داد: «از ديد مردم دور ميشود و از تخلّي در آبهاي روان، نهرها، زير درختان ميوه، در حريم منازل شخصي، حريم راهها و مساجد دوري ميكند. در هنگام تخلّي نبايد رو يا پشت به قبله باشد و مراقب باشد كه لباس او نجس نگردد و...» ابوحنيفه از پاسخ جامع و كامل كودكي يكه خورد و با شگفتي از او پرسيد:« نامت چيست؟» كودك پاسخ داد: «من موسي بن جعفر(عليهالسلام) هستم». ابوحنيفه كه خود را در محضر كودكي دانشمند ميديد، از فرصت استفاده كرد و از او پرسيد:« فدايت شوم! گناه از سوي كيست؟ خدا يا بنده خدا؟» امام فرمود:« پس بنشين تا پاسخت گويم؛ اگر بگوييم منشأ گناه خداوند است، به خطا رفتهايم كه او سزاوار آن نيست كه بنده خويش را به گناه مرتكب نشده، عقاب نمايد. اگر بگوييم گناه هم از سوي خدا و هم از سوي بنده است، باز هم سزاوار نيست كه شريك قدرتمند بر شريك ناتوان خويش ستم روا دارد، يا اين كه بگوييم گناه از سوي بنده است. دراين صورت، اگر پروردگار از گناه او درگذرد كه بنابر عفو و گذشت بيكران خود عمل كرده و اگر او را مجازات نمايد، ظلمي بر او روا نداشته است». سخن امام كه به اينجا رسيد، ابوحنيفه همچنان مات و مبهوت از پاسخ دانشورانه و حكيمانه امام كاظم (عليهالسلام) خود را از شرفياب شدن به محضر امام صادق (عليهالسلام) كه قصد اوليه او بود، بينياز ديد و از همان جا، با دستي پر به سوي شهر خود بازگشت.4


3ـ كودكي از تبار آفتاب


امام صادق (عليهالسلام)، امام كاظم را در اوان كودكي، براي تحصيل، به مكتب خانهاي فرستاد. آنچه مسلم است اين است كه انگيزه امام از اين كار، تحصيل فردي امام كاظم (عليهالسلام) نبوده؛ چرا كه در آن دوره هيچ كس جز امام صادق (عليهالسلام) نميتوانست چيزي بر اندوخته علمي آن كودك فرزانه بيفزايد. شايد اين كار امام صادق (عليهالسلام) به انگيزه تشويق ديگر كودكان به تحصيل، يا شناخت و معرفي امام بعد از خود به مردم و يا نشان دادن ارزش تحصيل علم به ديگران و انگيزههايي چنين بوده است. امام كاظم (عليهالسلام) ميفرمايد: روزي از مكتب خانه به سوي منزل بازميگشتم، به خانه رسيدم و لوحي كه با خود داشتم، نشان پدرم دادم. پدرم مرا روبه روي خود نشانيد و پس از ديدن لوح به من فرمود: «فرزندم بنويس: تَنَحِّ عَنِ القَبيحِ وَ لاتُرِدهُ؛ از زشت گويي و زشت كاري بپرهيز و حتي اراده آن را هم مكن.»


آن گاه به من فرمود:«حال اين بيت شعر را كه گفتم، تو كامل كن». من بيت شعر را اين گونه كامل كردم: «وَ مَنْ اَوْلَيْتَهُ حُسْنا فَزِدْهُ؛ و هر كس را سزاوار احسان يافتي، [بر نيكيات به او] بيفزا».


در اين لحظه پدرم مصرعي ديگر انشا كرد و فرمود: «سَتُلْقي مِنْ عَدُوِّكَ كُلَّ كَيْدٍ؛ به زودي مكر و حيله از دشمن خود خواهي ديد.»


من نيز بيت او را كامل كردم: «اِذَا كادَ العَدُوُّ فَلا تَكِدْهُ؛ وقتي دشمن، دشمني پيشه كرد تو مانند او مباش.»


امام وقتي ذهن پويا و فعال فرزند خويش را در پاسخ رسا و شيوا، اين چنين آماده ميبيند، در شأن او ميفرمايد: «ذُرّيَهٌ بَعضها مِن بَعضٍ؛ فرزنداني كه بعضي از نسل بعض ديگرند»5


دانش امام در نوجواني


1ـ از زلال نبوت


امام كاظم نوجواني نورس و با نشاط شده بود. روزي از كوچه هاي شهر پيامبر (صلي الله عليه و آله) ميگذشت. شخصي از شيعيان درشت گو و ظاهربين، به نام «عيسي شلقان»، او را ديد و با عتاب گفت: «اي پسر! ميبيني پدرت با ما چه ميكند؟ روزي ما را به چيزي فرمان ميدهد و روز ديگر ما را از آن باز ميدارد! او به ما گفته بود: با ابوالخطاب دوستي كنيم، امروز ميگويد: از او بيزاري جوييد و او را لعن ميكند». ابوالخطاب از نزديكان و بزرگان اصحاب امام صادق (عليهالسلام) بود، اما پس از مدتي منحرف شد و به غلات گرايش يافت. او امام صادق (عليهالسلام) را خدا خواند و خويش را پيامبر او معرفي نمود. امام كاظم(عليهالسلام) با منطقي استوار در پاسخش فرمود:«آفريدگان خدا سه دسته اند؛ دسته اول مؤمنان راستيناند كه ايماني استوار دارند. دسته دوم كافراني گمراه هستند كه در كفر خود پافشاري ميكنند. و دسته سوم گروهي هستند كه هر چند خود را در زمره مؤمنان قرار ميدهند، اما نور ايمان در دلشان نتابيده و ايمانشان عاريه اي است كه آنها را «معارين» گويند».


امام به نحوي سربسته عيسي شلقان را جزو همين گروه سوم برشمرد. عيسي ميگويد: «پس از اين گفتگوي كوتاه كه بين من و موسي بن جعفر (عليهالسلام) صورت پذيرفت، نزد پدرش امام صادق (عليهالسلام) رفتم و آنچه را او به من گفته بود، به امام گفتم. امام فرمود: فرزندم موسي(عليهالسلام) از سرچشمه نبوت جوشيده است.»6


2ـ كشتيبان امت


يكي از نزديكان امام صادق (عليهالسلام) به نام «فيض بن مختار» خدمت امام رسيد و به منزل امام رفت. پس از اندكي موسي بن جعفر(عليهالسلام) كه نوجواني بود، وارد شد و سلام كرد. به احترامش برخاستم و پيشواز او رفتم و وي را در آغوش گرفتم و بوسيدم. امام صادق (عليهالسلام) با ديدن ابراز محبت و احترام من نسبت به فرزندش خرسند شد، با تبسمي مليح فرمود: «شما شيعيان ما به سان كشتياي هستيد و اين نوجوان كه تو به او محبت نشان دادي، كشتيبان شما ميباشد». مدتي از ديدار من با امام گذشت و سال بعد براي انجام مناسك حج به مكه مشرف شدم. پس از انجام اعمال حج دو هزار سكهاي را كه همراه داشتم، توسط شخصي براي امام فرستادم و به او گفتم كه هزار سكه آن را از سوي من به امام صادق (عليهالسلام) و هزار درهم ديگر را به فرزندش امام كاظم (عليهالسلام) بدهد. پس از مدتي امام را زيارت كردم. امام صادق(عليهالسلام) به من فرمود:«آيا مرا با فرزندم موسي برابر ميداني؟ [كه در هديه دادن تساوي برقرار نمودي]» عرض كردم: «مولاي من! من اين كار را به دليل فرمايش خودتان انجام دادم [كه فرموديد: شما كشتي نشين و او كشتيبان شيعيان است]». امام به نشانه تأييد سري تكان داد و فرمود: «آري، اما به خدا سوگند من اين كار را نكردم، بلكه اين پروردگار بزرگ است كه چنين مقام شامخي به او داده است.»7


جايگاه و موقعيت علمي امام در دوران امامت


1. داناي اسرار


از جمله راههاي شناخت امام معصوم (عليهالسلام) از بقيه، اخبار او از آينده و آگاهي دادن از اسرار پوشيده بر آفريدگان است. نگاشته اند: «ابابصير» شاگرد برجسته مكتب امامت كه محضر سه امام معصوم (عليهالسلام) را درك نموده بود( از امام باقر (عليهالسلام) تا امام كاظم (عليهالسلام))، روزي نزد مولاي خويش امام كاظم (عليهالسلام) ميرود و پرسش مهمي را مطرح مينمايد. و از امام ميپرسد كه نشانه هاي شناخت امام چيست؟ امام پاسخ ميدهد: «امام را از چند راه ميتوان شناخت؛ نخست اين كه امامت او منصوص باشد يعني توسط امام پيشين بدان تصريح شده باشد. دوم اين كه هر پرسشي از او شد، بتواند پاسخ گويد و از جواب درنماند و اگر هم از او پرسشي [در زمينهاي كه پاسخ آن لازم است] نشد، خودش سخن بياغازد و آن مسأله را حل نمايد. سوم از آينده خبر بدهد. چهارم زبانهاي مختلف اقوام بشر را بداند و بتواند با هر زباني كه با او سخن ميگويند، به همان زبان پاسخ دهد». سپس رو به ابابصير كرد و با لبخندي معني دار فرمود:«پيش از آن كه از اين مجلس خارج شوي، اين نشانه ها را خواهي ديد!» در همين اثنا، مردي از اهالي خراسان (مناطقي شامل خراسان كنوني و افغانستان تا هندوستان) وارد شد و با تكلّف فراوان به زبان عربي با امام سلام و احوالپرسي كرد، اما امام پاسخ او را به زبان فارسي داد و حتي جواب پرسش او را كه به عربي مطرح كرده بود، پاسخ فرمود. مرد خراساني شگفتزده عرض كرد: «يابن رسولالله! به خدا سوگند من فقط به اين دليل فارسي سخن نگفتم، چون ميپنداشتم شما فارسي را نكو نميدانيد!» امام با متانت فرمود: «سبحان الله! اگر من نتوانم به خوبي و وضوح پاسخ تو را بدهم، پس برتري من نسبت به تو در جايگاه امامت چيست».8 آن گاه رو به ابابصير كرد و فرمود:«اي ابابصير! امام كسي است كه زبان هريك از گروههاي مردم را بداند و نه تنها زبان آنها را بلكه زبان هر موجودي از پرنده و جاندار را به نيكي ميداند.»


2. آيينه ايزد نُماي


امام كاظم (عليهالسلام) در مجلسي با فردي سخن ميگفت. در بين سخنان خود به او فرمود كه در فلان تاريخ خواهد مُرد. «اسحاق بن عمار» از شاگردان امام در مجلس بود. با شنيدن اين سخن به فكر فرورفت:« آيا واقعا امام هنگام مرگ افراد را ميداند.» در همين افكار غوطه ميخورد كه متوجه شد امام با تندي به او مينگرد. به خود آمد. امام به او فرمود: «اي اسحاق! وقتي رُشَيد هجري (از ياران با وفاي امام علي (عليهالسلام) كه در زمان امام مجتبي (عليهالسلام) به فرمان معاويه به شهادت رسيد) به خاطر داشتن علم مُنايا و بلايا، هنگام مرگ افراد و رخدادهاي آينده را كه كسي از آن آگاهي نداشت، ميدانست؛ من كه امام هستم، بي اطلاع باشم؟! در حالي كه امام به دانستن آن از هر كسي شايسته تر است؟!»


سپس در مورد آينده خود او هم فرمود:«اي اسحاق! هر آنچه در توان داري، عمل صالح انجام بده كه چراغ عمر تو نيز رو به خاموشي ميرود و دو سال ديگر از دنيا خواهي رفت. پس از تو نيز با گذشت مدت اندكي بين بازماندگان تو اختلاف ميافتد، به گونه اي كه به ستيزه جويي با هم ميپردازند و حتي خيانت ميكنند تا بدان جا كه دشمنان آنان را مورد سرزنش خويش قرار ميدهند. آيا باز هم تعجب ميكني از اين كه امام زمان مرگ كسي را بداند [در حاليكه من از رخدادهاي پس از مرگ تو نيز آگاهم؟!]»


اسحاق سر به زير انداخت و از گفته هاي خود پشيمان شد و استغفار نمود. پس از مدتي او از دنيا رفت و همان گونه كه امام فرموده بود، بين بازماندگانش سركشي و طغيان درگرفت. آنان اموال مردم را به زور ميگرفتند و در راههاي غير مشروع هزينه مينمودند، اما انجام كارشان به دريوزگي و بدبختي افتاد.9


3. پاسخ فراخور پرسشگر


از جمله ويژگيهاي فرد دانشمند شناخت توان علمي طرف مباحثه خود و پاسخگويي در محدوده آگاهي هاي اوست. نوشته اند: فردي به نام «ابو احمد خراساني» براي پرسش مسألهاي علمي محضر امام كاظم (عليهالسلام) رسيد. اما امام به خوبي از پايين بودن سطح آگاهي هاي علمي او آگاهي داشت. وقتي خدمت امام رسيد، پرسيد: «كفر مقدم است يا شرك؟» از آن جا كه درك اين پرسش و توان دريافت پاسخ و فهم آن براي وي مشكل بود، امام در جواب او فرمود: «تو را با اين بحث چه كار؟! من در قبال تو فكر نميكنم كه صلاحيت واردشدن به اين بحثها را داشته باشي». ابواحمد در جواب امام عرض كرد: «هشام بن حكم از من خواسته بود تا اين سؤال را از شما بپرسم». امام وقتي دانست او از جانب خود اين سؤال را نپرسيده، بلكه فقط ميخواسته جواب را دريافت كند و به فرد مذكور برساند، پاسخي شفاف بيان نمود. امام فرمود: «كفر مقدم بر شرك است ؛ زيرا نخستين كسي كه كفر ورزيد، شيطان بود كه بزرگي نمود و از فرمان خداوند روي برتافت. او از كافرين بود. از آن گذشته، كفر يك چيز است و آن انكار پروردگار و باور به الهيت غير او، امّا شرك انكار پروردگار نيست، بلكه اثبات الهيت او و شريك قرار دادن ديگري با اوست.»10


4. پاسخ كوبنده


مُجاب كردن غرض ورزان و پاسخ كوبنده در برابر كج انديشي مخالفان ولايت، از جمله شيوه هاي علمي امامان معصوم در برخورد با اين گونه افراد است كه عمدتا دست نشاندگان حكمرانان فاسد بوده و در شمار مزدوران دربار هستند. يكي از اين افراد دست نشانده و دانشوران مزدور، «نفيع انصاري» بود. نوشته اند: روزي هارون الرشيد عباسي، امام كاظم (عليهالسلام) را به حضور طلبيد. امام به دربار خليفه رفت. نفيع پشت در كاخ هارون الرشيد منتظر نشسته بود تا او را به درون راه دهند. امام از پيش روي او گذشت و با شكوه و جلالي ويژه به درون رفت. نفيع از عبدالعزير بن عمر كه در كنارش بود، پرسيد: «اين مرد باوقار كه بود؟» عبدالعزيز گفت: «او فرزند بزرگوار عليبنابيطالب از آل محمد (صلي الله عليه و آله) است. او موسي بن جعفر(عليهالسلام)است.» نفيع كه از دشمني بني عباس با خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) آگاه بود و خود نيز كينه آنان را به دل داشت، گفت: «گروهي بدبخت تر از اينان (عباسيان) نديدهام؛ چرا آنان به كسي كه اگر قدرت يابد، آنان را سرنگون خواهد كرد اين قدر احترام ميگذارند؟ هم اينك اين جا منتظر ميشوم تا او برگردد تا با برخوردي كوبنده، شخصيتش را درهم بكوبم». عبدالعزيز با ديدن سخنان كينه توزانه نفيع نسبت به امام، گفت: «بدان كه اينان خانداني هستند كه هر كس بخواهد با مركب سخن به سوي آنها بتازد، خود پشيمان ميشود و داغ خجالت و شرمساري بر جبين خويش تا پايان عمر ميزند». اندكي گذشت و امام از كاخ بيرون آمد و سوار بر مركب خويش شد. نفيع با چهرهاي مصمّم جلو آمد، افسار اسب امام را گرفت و مغرورانه پرسيد: «آي! تو كه هستي؟» امام از بالاي اسب نگاهي «عاقل اندر سفيه» كرد و با اطمينان فرمود: «اگر نسبم را ميخواهي، من فرزند محمد (صلي الله عليه و آله) دوست خدا، فرزند اسماعيل ذبيح الله و پور ابراهيم خليل الله هستم. اگر ميخواهي بداني اهل كجا هستم، اهل همان مكاني كه خدا حج و زيارت آن را بر تو و همه مسلمانان واجب كرده است. اگر ميخواهي شهرتم را بداني، از خانداني هستم كه خدا درود فرستادن بر آنان را در هر نماز بر شماها واجب گردانيده و اما اگر از روي فخر فروشي سؤال كردي، به خدا سوگند! مشركان قبيله من راضي نشدند، مسلمانان قبيله تو را در رديف خود به شمار آورند و به پيامبر گفتند: اي محمد! آنان كه از قبيله خويش هم شأن و هم مرتبه ما هستند، نزد ما بفرست. اكنون نيز از جلوي اسب من كنار برو و افسارش را ردكن!» نفيع كه همه شخصيت و غرور خود را در طوفان سهمگين كلام امام بر باد رفته ميديد، در حالي كه دستش ميلرزيد و چهره اش از شرمندگي سرخ شده بود، افسار اسب امام را رها كرد و به كناري رفت.


عبدالعزيز با پوزخندي زهرناك به شانه نفيع زد و گفت: «نگفتم به تو كه با او توان رويارويي نداري!»11


5. به سنگيني شرم


اشراف كامل به مسائل علمي و پاسخ فراگير، رمز ديگري از هزاران نكته پنهان و آشكار موقعيت علمي امام (عليهالسلام) بود. در دوران ائمه معصومين (عليهمالسلام) بسيار اتفاق مي افتاد كه حكمرانان براي زير سؤال بردن شخصيت علمي ائمه (عليهمالسلام) از برپايي مجالس علمي و مناظرات گوناگون بهره ميجستند. نوشتهاند: روزي فردي به نام «ابويوسف» كه سمت قضاوت و امامت جمعه و جماعت را در بغداد عهده دار بود، از خليفه عباسي (مهدي يا هارون الرشيد) خواست تا جلسه مناظرهاي براي درهم شكستن شخصيت امام كاظم(عليهالسلام)ترتيب دهد و با طرح مسائلي به زعم خود، «پيچيده!» امام را در تنگنا قرار دهد. ابويوسف به خليفه گفت: «به من رخصتي ده تا از موسي بن جعفر (عليهالسلام) سؤالاتي بپرسم كه توان پاسخ دادن به هيچ يك از آنها را نداشته باشد». خليفه با كمال ميل پذيرفت. امام را به دربار احضار نمودند. ابويوسف از امام خواست تا مسائل خود را مطرح نمايد. امام پذيرفت. ابويوسف پرسيد: «نظرت در مورد تظليل (زير سايه رفتن) شخص مُحرم كه لباس احرام پوشيده است، چيست؟» امام فرمود: «شخصي كه مُحرم شده، نبايستي زير سايه برود». او بلافاصله پرسيد: «اگر خيمه بزند چه؟ آيا ميتواند داخل خيمه برود؟» امام فرمود: «آري، زير خيمه ميتواند برود». ابو يوسف كه به خيال خود، پاسخ دلخواه را ستانده بود، به زعم اين كه تناقض در پاسخ امام وجود دارد، گفت: «پس فرق اين دو (سايه بان و خيمه) با هم چيست [كه محرم زير سايهبان نميتواند برود، اما در سايه خيمه اشكالي ندارد كه قرار گيرد]»؟ امام فرمود: «حال من از تو ميپرسم: چه تفاوتي بين نماز و روزه زني كه در عادت ماهانه است، وجود دارد؟ آيا بايد نمازهاي اين ايام را قضا نمايد؟» قاضي پاسخ داد: «خير قضاي اين نمازها بر او واجب نيست». امام پرسيد:«روزه چطور؟» او پاسخ گفت:« بله روزهايي را كه در ايام عادت نگرفته، بايستي قضا نمايد». امام دوباره پرسيد: «چگونه است كه نمازها را نبايد قضا كند، اما قضاي روزه ها را بايد به جاي آورد؟». قاضي پاسخ داد: «چون اين حكم اسلام است». امام فرمود: «آن (تظليل در سايه بان يا خيمه) هم حكم اسلام است». خليفه در اين مدت سكوت كرده و منتظر نتيجه مناظره بود، وقتي از پيروزي ابو يوسف نااميد شد، زير لب به او غرّيد: «گمان نميكنم ديگر [در مقابله با او] از تو كاري ساخته باشد». ابو يوسف كه از شكست آسان خود در برابر امام خشمگين و خجلت زده بود، رو كرد به خليفه و گفت:«سنگ بزرگي پيش پايم افكند.»12

***



1ـ مريم، 30.


2ـ مريم، 15.


3ـ بحارالانوار، ج48، ص 107؛ ابن شهر آشوب مازندراني، مناقب آل ابي طالب، ج 3، ص 432.


4ـ همان، ص 114؛ ابن شعبه حرّاني، تحف العقول، ص 411.


5ـ بحارالانوار، ج 48، ص 109، مناقب آل ابي طالب، ج 3،ص 434.


6ـ محمدبن يعقوب كليني،الاصول من الكافي، ج 2، ص 418.


7ـ همان، ج 1، ص 311.


8ـ محمدبن محمدبن النعمان (شيخ مفيد)،الارشاد، ص 217.


9ـ الاصول من الكافي، ج 1، ص 484.


10ـ بحارالانوار، ج 78، ص 324؛ تحف العقول، ص 304.


11ـ بحارالانوار، ج 48، ص 143؛ مناقب آل ابي طالب (عليه السلام)، ج 3، ص 431.


12ـ الارشاد، ص 229.