دلت را چند مي فروشي؟!


ابوالفرج اصفهاني در كتاب مقاتل الطالبيّين خود آورده است: روش و اخلاق امام موسي كاظم عليه السلام چنين بود كه اگر كسي پشت سر حضرتش حرف زشتي ميزد و بدگوئي ميكرد، امام اظهار ناراحتي نميكرد، بلكه هديهاي برايش ميفرستاد.




همچنين مورّخين در كتابهاي مختلفي آوردهاند، مردي از نوادههاي عمر بن خطاب، در مدينه با امام كاظم (عليهالسلام) دشمني ميكرد و هر وقت به او ميرسيد، با كمال گستاخي به علي (عليهالسلام) و خاندان رسالت ناسزا ميگفت، و بدزباني ميكرد.




روزي بعضي از ياران، به آن حضرت، عرض كردند: به ما اجازه بده تا اين مرد تبهكار و بدزبان را بكشيم ".




امام كاظم (عليهالسلام) فرمود: نه، هرگز چنين اجازهاي نميدهم، مبادا دست به اين كار بزنيد، اين فكر را از سرتان بيرون نمائيد. تا اينكه از آنها پرسيد: آن مرد (نوه عمر) اكنون كجاست؟




گفتند: در مزرعهاي در اطراف مدينه به كشاورزي اشتغال دارد.




امام كاظم (عليهالسلام) سوار بر الاغ خود شد و به همان مزرعه رفت و در همان حال وارد به كشت و زرع او شد.




مرد فرياد زد: كشت و زرع ما را پامال نكن ".




حضرت همچنان سواره پيش رفت، تا اينكه به آن مرد رسيد و خسته نباشيد به او گفت: و با روي شاد و خندان با او ملاقات نمود و احوال او را پرسيد، و فرمود: چه مبلغ خرج اين كشت و زرع كرده اي؟"




او گفت: صد دينار




امام كاظم فرمودن چقدر اميد داري كه از آن بدست آوري؟




او گفت: علم غيب ندارم




حضرت فرمود: من ميگويم چقدر اميد و آرزوي داري كه عايدت گردد.




گفت: اميداورم 200 دينار به من رسد.




امام كاظم كيسهاي درآورد كه محتوي 300 دينار بود و فرمود: اين را بگير و كشت و زرع تو نيز به همين حال براي تو باشد و خدا آنچه را كه اميد داري به تو برساند.




آن مرد آنچنان تحت تأثير بزرگواري امام گرديد كه همانجا به عذرخواهي پرداخت، و عاجزانه تقاضا كرد كه تقصير و بدزباني او را عفو كند.




امام كاظم (ع) در حالي كه لبخند بر لب داشت، بازگشت.




مدتي از اين جريان گذشت تا روزي امام كاظم به مسجد آمد، از قضا آن مرد نيز در مسجد بود، و با ديدن امام برخاست و با كمال خوشرويي به امام نگاه كرد و گفت: اللهُ اَعلمُ حَيثُ يَجعلَ رِسالَتَه،خدا آگاهتر است كه رسالتش را در وجود چه كسي قرار دهد".




دوستان آن حضرت، وقتي كه ديدند آن مرد كاملا عوض شده، نزد او آمدند و علتش را پرسيدند كه چه شده اين گونه تغيير جهت داده اي، قبلا بدزباني ميكردي، ولي اكنون امام (عليهالسلام) را ميستايي؟




او گفت: همين است كه اكنون گفتم، آنگاه براي امام (عليهالسلام) دعا كرد، و سؤالاتي از امام (عليهالسلام) پرسيد و پاسخش را شنيد.




امام (عليهالسلام) برخاست و به خانه خود بازگشت، هنگام بازگشت به آن كساني كه اجازه كشتن آن مرد را ميطلبيدند فرمودند: "اين همان شخص ‍ است، كداميك از اين دو راه بهتر بود، آنچه شما ميخواستيد يا آنچه من انجام دادم؟ من با مقداري پول كه كارش را سامان دهد، اوضاعش را سامان دادم، و از شر او آسوده شدم.

***

اعلام الوري، ص 296/ اعيان الشّيعه، ج 2، ص 7/ بحارالانوار، ج 48، ص 102، ح 7/ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 319/ دلائل الامامة، ص 311 / كشف الغمّة، ج 2، ص 288.