مبارزه تا مرز شهادت


يكي از ابعاد درس آموز زندگي امام موسي بن جعفر عليهالسلام ، مبارزات آن حضرت با فساد و انحراف در جامعه ي اسلامي است. ما در اين نوشتار تلاش خواهيم كرد شيوه مبارزهي آن حضر ت را با بعضي از مفاسد زمان خود، به اختصار بيان كنيم.


آن گاه به مناسبت شهادت امام موسي بن جعفر عليهالسلام در بخش پاياني مقاله بحثي مختصر در باب شهادت آن انسان برگزيدهي الهي خواهيم داشت.


فساد مالي و حكومت فقر


در اخبار، گزارشهاي عجيبي از ثروتهاي بادآورده و تراكم ثروت در دست معدود افراد مرتبط با دربار ميخوانيم. ميگويند: «محمد بن ابراهيم(1) در حالي كه سبدي از جواهر به همراه داشت، نزد فضل بن يحيي آمد و گفت: و دارايي من كمتر از نيازم است و يك ميليون درهم مقروضم و شرم دارم كسي از اين مطلب آگاه شود، از تو ميخواهم كه از بازرگاني اين مبلغ را قرض كني و اين سبد جواهر را به گرو به او بدهي، فضل سبد را گرفت و يك ميليون درهم به او داد. روز بعد هم به او گفت: من با خود فكر كردم كه اين مبلغ براي تو كافي نيست، لذا نزد هارون رفتم و يك ميليون درهم از او گرفتم. يك ميليون هم از پدرم گرفتم، به اين ترتيب يك اشراف زاده در عرض چند ساعت به سه ميليون درهم دست مييابد.»(2)


و شكاف طبقاتي را موجب ميشود.


امام كاظم عليهالسلام در مقابل از شيوههاي زير براي رفع نياز مادي و فقر مردم استفاده ميكرد.


1 ـ استفاده از كرامت


به نقل از اصول كافي: «روزي امام كاظم عليهالسلام از مِني عبور ميكرد كه بانويي را گريان ديد كه چند كودك نيز در كنارش گريه ميكردند. امام نزد او رفت و علتش را پرسيد، او گفت: من چند كودك يتيم دارم و يك گاو هم داشتم كه زندگيمان با شير آن تأمين ميشد و اكنون آن گاو مرده است، امام كاظم عليهالسلام فرمود: آيا ميخواهي آن گاو را زنده كنم؟، آن بانو گفت: آري، اي بندهي خدا!، امام به كناري رفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست به دعا برداشت و پس از دعا كنار جسد گاو آمد. فرياد كشيد يا چوبي به آن زد (يا با پاي خود به آن زد) بيدرنگ گاو برخاست.


وقتي كه آن بانو گاو را زنده ديد، صيحه زد و فرياد كشيد كه سوگند به خداي كعبه اين مرد عيسي بن مريم است. مردم اجتماع كرده و اين رويداد عجيب را با دقت نظاره ميكردند.»(3)


2 ـ نوشتن توصيهنامه به كارگزاران


علامه مجلسي نقل كرده است كه: «مردي از اهل ري گفت: يكي از حساب رسان يحيي بن خالد استاندار ما شد، شايع بود كه شيعه است. من از قبل مقداري خراج بدهكار بودم كه اگر او خراج از من ميگرفت، من فقير و بيچيز ميشدم. چاره آن ديدم كه به حجّ رفته، مشكل خود را با امام موسي ابن جعفر عليهالسلام در ميان گذارم. لذا به حج رفتم و حضرت را زيارت كردم. ايشان نامهاي به اين مضمون به والي نوشت:


بسم الله الرحمن الرحيم اعلم ان الله تحت عرشه ظلاّ لايسكنه الا من اسدي الي اخيه معروفا او نفّس عنه كُربه او ادخل علي قلبه سرورا و هذا اخوك والسلام؛ بدان كه براي خدا در زير عرشش سايهي رحمتي است كه جاي نميگيرد در آن، مگر كسي كه نيكويي و احسان كند به برادر خود يا آسايش دهد او را از غمي يا داخل كند بر او سروري و اين برادر توست، والسلام.،


وقتي از حج برگشتم، نزد والي رفتم و اجازه خواستم و گفتم: بگوييد، مردي از جانب امام صابر براي شما پيامي آورده است.، والي وقتي خبر را شنيد، پابرهنه آمد و در را باز كرد. مرا بوسيد و در برگرفت. بارها بين دو چشمم را بوسيد ... من كاغذ را به او دادم. او آن نامه شريف را بوسيد و چون بر محتوايش مطلع شد، هرچه از درهم و دينار و لباس داشت با من به طور تساوي قسمت كرد و آنچه را نتوانست بدهد، قيمتش را داد. هرچه به من ميداد، ميگفت: اي برادر! خوشحالت كردم؛ آنگاه دفتر ديوان را آورد و نام مرا از فهرست بدهكاران حذف كرد.»(4)


فساد فكري و اعتقادي


انحرافات فكري كه در ميان مردم رواج داشت، از ريزترين موضوعات شرعي تا انحراف در اصل ولايت و رهبري را شامل ميشد. امام در مقابل هر يك شيوهاي خاص و مناسب را براي مبارزه برميگزيد.


تبليغ صحيح، بهترين ابزاري بود كه امام عليهالسلام براي اصلاحات فرهنگي و اعتقادي از آن سود ميبرد.


آن حضرت علاوه بر بيان معارف ديني از شيوهها و ابزارهاي مؤثري در تبليغ و هدايت انسانها استفاده ميكردند كه ذيلاً مواردي مانند: حسن خلق، سعهي صدر، كظم غيض، زمينهسازي براي قبول حق، دعوت عملي و بيدارسازي وجدانها مورد بحث و بررسي قرار ميگيرند. اكنون با نگاهي گذرا به اين مباحث توشهاي از شيوهي آن بزرگوار براي زندگي اخلاقي خويش برميگيريم.


1 ـ حسن خلق:


«مردي از نوادههاي عمر بن خطاب، در مدينه با امام كاظم عليهالسلام دشمني ميكرد و هر وقت به او ميرسيد، با كمال گستاخي به حضرت علي عليهالسلام و خاندان رسالت عليهمالسلام ناسزا ميگفت و بد زباني ميكرد. روزي بعضي از ياران به آن حضرت عرض كردند:به ما اجازه بده تا اين مرد تبهكار و بد زبان را بكشيم؛ امام كاظم عليهالسلام فرمود:نه هرگز چنين اجازهاي نميدهم مبادا دست به اين كار بزنيد، اين فكر را از سرتان بيرون كنيد، از آنها پرسيد: آن مرد اكنون كجاست؟، گفتند: در مزرعهاي در اطراف مدينه به كشاورزي اشتغال دارد.، امام كاظم عليهالسلام سوار بر الاغ خود شد و به همان مزرعه رفت و در همان حال، وارد كشت و زرع آن مرد شد. وي فرياد بركشيد، مزرعهي ما را پامال نكن! حضرت همچنان سواره پيش رفت. تا به آن مرد رسيد و خسته نباشيد گفت و با روي شاد با او ملاقات كرد و احوالش را جويا شد و فرمود: چه مَبلغ خرج اين كشت و زرع كردهاي؟، او گفت: صد دينار.،


امام كاظم عليهالسلام فرمود: چقدر اميد داري كه از آن به دست آوري؟، او گفت: علم غيب ندارم.، حضرت فرمود: من ميگويم چقدر اميد داري نصيب تو شود.، گفت: اميد دارم دويست دينار به من برسد.،


امام كاظم عليهالسلام كيسهاي در آورد كه محتوي 300 دينار بود و فرمود: اين را بگير و كشت و زرع تو نيز به همين حال براي تو باشد و خدا آنچه را اميد داري، به تو برساند.، آن مرد چنان تحت تأثير قرار گرفت كه عاجزانه عذرخواهي كرد. امام لبخند بر لب برگشت و مدّتي بعد كه امام به مسجد آمد، آن مرد هم كه در مسجد بود، با كمال خوشرويي به امام نگاه كرد و گفت: الله اعلم حيث يجعل رسالته؛ خدا آگاهتر است كه رسالتش را در كجا قرار دهد.،


دوستان حضرت وقتي چنين ديدند، شگفتزده علّت را پرسيدند: او گفت:


همين است كه اكنون گفتم، آنگاه براي امام دعا كرد و سؤالاتي از امام عليهالسلام پرسيد و پاسخش را شنيد.


امام عليهالسلام برخاست تا به خانه برود، در راه به دوستان كه از اين دگرگوني در شگفت بودند، فرمود: كداميك بهتر بود، آنچه شما ميخواستيد يا من انجام دادم ...،!»(5)


2 ـ زمينهسازي براي قبول حق.


براي رفع شبهات فكري و اعتقادي، حضرت ابتدا، در افراد مورد نظر آمادگي پذيرش را ايجاد ميكرد، آن گاه به راه حق هدايت مينمود.


نمونهاي را با هم ميخوانيم. «مردي در مدينه اهل عبادت و پايبند به دين بود. گاه به زمامدار وقت به عنوان نهي از منكر با درشتي سخن ميگفت.


او كه حسن بن عبدالله نام داشت با وجود صفات خوب، امام علي عليهالسلام را خليفه چهارم ميدانست.


روزي حضرت در مسجد او را به سوي خود خواند و گفت: من شيوهي عبادت و زهد و نهي از منكر و ... تو را دوست دارم ولي تو معرفت و شناخت نداري. برو، شناخت كسب كن. او از معرفت پرسيد. امام فرمود: برو و مسائل را به طور عميق بفهم و احاديث را بياموز.، پرسيد از كه؟ فرمود: از فقهاي مدينه.، او رفت و احاديث را از فقهاي مدينه آموخت و به حضور امام كاظم عليهالسلام آمد و آنها را خواند.


امام فرمود: تمام اينها بياساس بود. معرفت بياموز.،


حسن بن عبدالله كه بر مبناي عقيدهي خود احاديث را آموخته بود، پيوسته در انتظار بود، تشنگي لازم را به دست آورده بود تا احاديث را از خود حضرت بياموزد. لذا روزي كه حضرت را در راه مزرعهاش ديد، گفت: من نزد خدا از شما گله دارم. خودت به من معرفت بياموز و هدايت كن.،


امام وقتي اين آمادگي را يافت، ماجراي حوادث بعد از رحلت پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله و حقانيت علي عليهالسلام را توضيح داد. به اين ترتيب او به حقانيت علي عليهالسلام ايمان آورد. سپس پرسيد: امام بعد از علي عليهالسلام اكنون كيست؟


امام كاظم عليهالسلام پرسيد: اگر بگويم ميپذيري؟، او گفت: آري،، امام فرمود:


اكنون آن امام، من هستم... .،»(6)


3 ـ دعوت عملي


اعمال حضرت خود بهترين دعوت براي مردم به شمار ميرفت و آنان را از درون منقلب ميكرد.


ابن شهرآشوب از كتاب انوار روايت ميكند كه: «ايامي كه حضرت امام موسي كاظم عليهالسلام در حبس هارون بود، آن لعين كنيزي را در نهايت زيبايي و باكره به زندان فرستاد. شايد كه حضرت به او تمايل نشان دهد و قدر او در نظر مردم كم شود و براي تضييع شخصيت وي بهانهاي به دست آورد. وقتي كنيز را به زندان حضرت آوردند، فرمود: من به اينها احتياجي ندارم. اينها در نظر شما ارزشمند است. در نزد من ارزش ندارد.، چون اين خبر را براي آن لعين آوردند، خشمگين شد و گفت: بگوييد كه ما او را به رضاي تو حبس نكردهايم، جاريه را نزد او بگذاريد.، وقتي جاريه را نزد آن جناب گذاشتند، آن لعين از مجلس خود برخاست. خادمي را فرستاد كه خبر آن كنيز را بياورد. خادم برگشت و گفت: جاريه در سجده است و ميگويد: قدوس سبحانك.، هارون گفت: موسي بن جعفر او را جادو كرده است، وقتي جاريه را آوردند. اعضاي او ميلرزيد و به سوي آسمان نظر ميكرد.


هارون گفت: تو را چه شده؟؛ پاسخ داد: حالت غريبي مرا روي داد. وقتي نزد آن جناب رفتم، پيوسته مشغول نماز بود و متوجّه من نبود. از نماز كه فارغ ميشد، مشغول ذكر خدا ميشد. به نزديك او رفتم و گفتم: چرا درخواست خدمتي نميكنيد؟، فرمود: به تو احتياجي ندارم؛ گفتم: مرا به سوي تو فرستادهاند كه خدمت كنم.، گفت: اين جماعت چكارهاند و به جانبي اشاره كرد. چون من نظر كردم باغها و بستانها ديدم كه انتهاي آنها به نظر نميآمد... در آنها حوريان و غلاماني ديدم كه هرگز مثل آنها در حسن و بها نديده بودم... چون اين حال را ديدم، به سجده افتادم، هارون گفت: اي خبيثه! شايد در سجده به خواب رفتهاي و اينها را در خواب ديدهاي، گفت: به خدا سوگند كه اينها را پيش از سجود ديدم.، از آن پس پيوسته نماز ميخواند. از او پرسيدند: چرا اين قدر نماز ميخواني؟ گفت: عبد صالح را ديدم كه پيوسته نماز ميكرد، من پيروي از وي ميكنم.»(7)


4 ـ بيدار ساختن وجدانها


مؤثرترين شيوهاي كه حضرت به كار ميبرد، بيدار كردن وجدانهاي خفته بود. به اين ترتيب منحرفان، خود از كردهي خود پشيمان ميشدند.


علامه حلي در منهاج الكرامه مينويسد: «روزي آن حضرت از در خانه بُشر در بغداد ميگذشت. صداي ساز، آواز غنا، ني و رقص از آن خانه شنيد. حضرت كنيزكي را ديد كه از آن خانه بيرون آمد و در دستش خاكروبه بود. كنيز خاكروبه را بر در خانه ريخت.


حضرت از او پرسيد: اي كنيزك! صاحب اين خانه، آزاد است يا بنده!، گفت: آزاد است.، فرمود: راست گفتي! اگر بنده بود، از مولاي خود ميترسيد.،


كنيزك وقتي برگشت، آقايش سر سفرهي شراب بود. پرسيد: چرا دير آمدي؟، كنيزك حكايت را باز گفت. بشر به يك باره از جاي برخاست و با پاي برهنه بيرون دويد. به آن حضرت رسيد و عذرخواست گريه و اظهار شرمندگي كرد و از كارش توبه كرد.»(8)


فساد سياسي و غصب حكومت


امام كاظم عليهالسلام براي مبارزه با فساد سياسي حاكمان جور از راههاي زير فعاليّت خود را انجام داد:


1 ـ اظهار انگيزه اصلي


مادر همهي فسادها غصب جابرانهي حكومت صالحان است كه در پي آن هر نوع آسيبي به جامعه خواهد رسيد.


امام در اين جبهه علاوه بر حمايت از نهضتهايي كه روي ميداد، (البته در مواقع مناسب) خود نيز در صدد بر پايي حكومتي الهي بود و اين انگيزه را در احتجاجات خود با خلفاي عباسي (مهدي و هارون) اظهار ميكرد.


«روزي هارون به امام كاظم عليهالسلام گفت: مرزهاي فدك را معلوم كنيد تا به شما باز گردانم.، امام عليهالسلام از جواب دادن خودداري كرد. هارون اصرار ورزيد. امام فرمود: من فدك را فقط با حدود واقعياش ميخواهم... . اگر بگويم، مسلما نخواهي داد.، هارون سوگند ياد كرد كه برگرداند. آنگاه امام فرمود:


حدّ اول آن «عدن» دوم «سمرقند» سوم «آفريقا» و چهارم «سواحل خزر و ارمنستان» است. ـ اينها حدود حكومتي هارون بود ـ هارون كه از شدت خشم به خود ميپيچيد، گفت: براي ما چيزي نماند!، امام فرمود: من كه گفتم نميدهي.،»(9)


دارم.»(10)


2 ـ مبارزه با فريبكاري


بني عباس به طور اعم و هارون به طور اخص در صدد يافتن شعارهايي بودند كه براساس آن حكومت خود را مشروع نشان دهند. يكي از آنها انتساب خود به پيامبر صلياللهعليهوآله و سلب انتساب خاندان عترت عليهمالسلام به رسول خدا صلياللهعليهوآله بود.


هارون از سويي خود را پسر عم پيامبر صلياللهعليهوآله معرفي ميكرد و از سويي فرزند رسول خدا بودن امام كاظم عليهالسلام را زير سؤال ميبرد.


او يك بار هنگام بحث به حضرت اعتراض كرد كه شما خود را فرزند رسول الله صلياللهعليهوآله ميدانيد، حال آن كه شما فرزند دخترش هستيد و فرزند دختر رسول خدا صلياللهعليهوآله را نميتوان فرزند او حساب كرد.


حضرت اين آيه را تلاوت كرد:


«و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون و كذلك نجزي المحسنين و زكريا و يحيي و عيسي...» و سپس فرمود: در اين آيه حضرت عيسي عليهالسلام در شمار فرزندان نوح پيامبر عليهالسلام آمده است با اين كه براي او پدري نبود و فقط از ناحيهي مادرش، مريم، به نوح عليهالسلام نسبت داشت. ما نيز از طرف مادرمان فرزندان پيامبر صلياللهعليهوآله هستيم.،(11)


بر تو اي پدر!،


در اين هنگام چهرهي هارون از خشم سرخ شده»(12) و امام كاظم عليهالسلام بدين گونه او را خلع سلاح كرد.


3 ـ نفوذ در قدرت حاكمه


حضرت براي سامان دادن به فعاليّتهاي سياسي و يافتن حامياني از درون تشكيلات دولتي در صدد برآمد افرادي را در درون نظام حكومتي به كار گمارد.


از اين افراد ميتوان به علي بن يقطين اشاره كرد كه با حضور در دستگاه جور، اطلاعات داخلي را به امام عليهالسلام ميرساند. از حضرت پشتيباني ميكرد و مراقب شيعيان بود.


خورشيد در حصار


هرچند امام عليهالسلام در دورهي خلفاي قبل از هارون نيز گاه زنداني ميشد وليطولانيترين و آخرين آن مربوط به دورهي هارون الرشيد بود.


وي به دليل ترس از موقعيت معنوي امام عليهالسلام و هراس از تزلزل قدرت خود همچنين براي محروم كردن نهضتهاي انقلابي از رهبري فكري دست به اين كار زد.


البتّه نقش كارگزاران او، مانند يحيي بن خالد كه همواره اطلاعات غلط را از امام عليهالسلام و يارانش در اختيار هارون قرار ميداد نبايد ناديده گرفت. او همچنين در تحريك نزديكان امام نقش داشت. در اين مورد به قطعهي تاريخي زير توجه كنيد:


«روزي هارون از يحيي و ديگران پرسيد: آيا از آل ابي طالب كسي را ميشناسيد كه او را بخواهم و از احوال موسي بن جعفر سؤال كنم. ايشان علي بن اسماعيل بن جعفر (به روايت ديگر محمد بن اسماعيل) را ـ كه برادرزادهي حضرت بود و امام به او هميشه لطف ميكرد ـ نشان دادند.(13)


كجا ميروي،گفت: ارادهي بغداد كردهام.،


امام عليهالسلام پرسيد: براي چه ميروي؟، پاسخ داد: قرض بسيار دارم، امام فرمود: قرض و خرج تو با من، او قبول نكرد و در آخر از حضرت توصيهاي خواست. حضرت فرمود:وصيت ميكنم كه در خون من شريك نشوي و اولادم را يتيم نكني، سه مرتبه او وصيت خواست و حضرت همين را گفت. پس سيصد دينار طلا و چهار هزار درهم به او داد.، وقتي رفت. به حاضران فرمود: به خدا قسم او در مورد من بدگويي خواهد كرد.، وقتي به بغداد رسيد، يحيي بن خالد او را به خانهاش برد و توطئهاي چيد.


وقتي به مجلس هارون وارد شد، سلام كرد و گفت: هرگز نديدهام كه دو خليفه در عصري باشند. تو در اين شهر و موسي بن جعفر در مدينه است و مردم از اطراف عالم خراج به او ميدهند و او اموال و اسلحه فراوان جمع كرده است. هارون دستور داد دويست هزار درهم به او دادند. او هنگامي كه به خانهاش رفت، دردي در حلقش به وجود آمد و همان شب مرد. پولها را همان طور كه آورده بودند، برگرداندند. از آن سال (179 ه . ق) هارون براي استحكام خلافت اولادش قصد كرد امام را دستگير و زنداني كند».(14)


ريخته شود.


هارون فضل بن ربيع را فرستاد. ـ امام در كنار قبر رسول خدا مشغول نماز بود ـ حضرت را در اثناي نماز گرفتند و كشان كشان از مسجد بيرون آوردند. امام عليهالسلام متوجّه قبر جدّش شد و گفت: يا رسول الله به تو شكايت ميكنم از آنچه از امّت بدكار تو به اهل بيت بزرگوارت ميرسد. هارون ناسزاي فراوان به امام گفت. امام را قيد و بند زدند و دو محمل آماده كردند يكي به سوي بغداد و ديگري را كه امام هم در آن بود به سوي بصره فرستاد.


در روز هفتم ذي الحجه حضرت را به عيسي بن جعفر منصور (برادرزاده هارون) تحويل دادند. هارون بارها نامه نوشت كه او را بكش ولي او جرأت نكرد و دوستانش هم مانع شدند. نامهاي به هارون نوشت كه امام را تحويل گيرد يا آزاد كند. هارون حضرت را به فضل بن ربيع در بغداد تحويل داد. چون او نيز طبق خواست هارون حضرت را به قتل نرساند. او را به فضل بن يحيي برمكي داد. فضل اجازه نميداد از جايي غذا بياورند، خودش هر روز غذا تهيه ميكرد. روز چهارم غذا را به زهر آلوده كرد.


امام سر به جانب آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! تو ميداني كه اگر پيش از اين روز چنين طعامي ميخوردم، هر آينه اعانت بر هلاك خود كرده بودم. امشب در خوردن اين طعام مجبور و معذورم. چون غذا را خورد، اثر زهر در بدن شريفش ظاهر شد. روز بعد پزشكي را آوردند و حضرت به اصرار او موضوع زهر دادن را بيان فرمود. البته به روايتي ديگر سندي بن شاهك حضرت را در 25 رجب 183 ه. ق به شهادت رساند.(15) و چون نقل دوم مشهورتر است در بخش گزارش شهادت به اين نقل خواهيم پرداخت.


طي الارض و خبر از شهادت


امام عليهالسلام سه روز قبل از شهادتش از زندان با طي الارض خارج شد و به مدينه رفت و آن گاه كه ودايع امامت را به فرزندش امام رضا عليهالسلام سپرد، به زندان بازگشت. مسيّب (موكّل حضرت) ميگويد.حضرت به من فرمود اي مسيب! من در اين شب به مدينهي جدم رسول خدا صلياللهعليهوآله ميروم تا عهد امامت را به پسرم علي بسپارم، همان طور كه پدرم به من آن عهد را سپرد.، پرسيدم: مولاي من! چطور دستور ميدهيد، جلوي چشم مأموران قفل در را باز كنم، فرمود: اي مسيب! يقين تو دربارهي خدا و ما ضعيف است... من شنيدم كه حضرت دعا خواند و ناگهان از محل نماز خود پنهان شد. من همچنان سرپا ايستاده در اين كار حيران بودم كه ديدم حضرت به جاي خود برگشته و زنجيرها را دوباره به پايش ميبندد. من از مشاهده اين احوال به سجده افتادم.،


حضرت فرمود: اي مسيب! سربردار. من در روز سوم از دنيا ميروم.، من با شنيدن اين خبر به گريه افتادم. حضرت فرمود: گريه نكن كه علي، پسرم، امام و مولاي بعد از من است بر تو.، حضرت روز سوم مرا خواست و فرمود: به سوي خدا رهسپارم. هر وقت از تو آب خواستم و آشاميدم و ديدي كه بدنم ورم كرد، رنگ من زرد، سرخ و سبز شد، هارون ستمگر را از مرگ من با خبر كن.


من در نهايت غم و اندوه بودم تا اين كه حضرت آب خواست و همان حالات به وجود آمد.


حضرت فرمود:اي مسيب! اين پليد، سندي بن شاهك، گمان ميكند كه او عهدهدار غسل و دفن من است ولي چنين نيست. هرگز اين نخواهد شد زيرا كه انبيا و اصيا را جز نبي و وصي غسل نميدهد.(16)


مدينه چه خبر؟


«مسافر» خدمتكار خانهي امام كاظم عليهالسلام ميگويد: «وقتي امام كاظم عليهالسلام را بردند، آن حضرت به فرزندش امام رضا عليهالسلام فرمود: «هميشه تا وقتي كه زندهام، در خانه من بخواب تا خبر (وفات من) به تو برسد، ما هر شب، بستر حضرت رضا عليهالسلام را در دالان خانه ميانداختيم و آن حضرت بعد از شام ميآمد و در آن جا ميخوابيد و صبح به خانه خود ميرفت. اين روش تا چهار سال ادامه يافت. در اين هنگام شبي از شبها بستر حضرت رضا عليهالسلام را طبق معمول انداختند ولي آن حضرت دير كرد و تا صبح نيامد. اهل خانه نگران و هراسان شدند و ما نيز از نيامدن آن حضرت سخت پريشان شديم، فرداي آن شب ديديم آن حضرت آمد و به امّ احمد (كنيز برگزيده و محرم راز امام) رو كرد و فرمود: آنچه پدرم به تو سپرده، نزد من بياور.، ام احمد فرياد كشيد؛ سيلي به صورتش زد؛ گريبانش را چاك زد و گفت: به خدا مولايم وفات يافت.، حضرت جلو آمد و گفت: آرام باش؛ سخن خود را آشكار نكن؛ به كسي نگو تا به حاكم مدينه خبر رسد.،


حضرت به خانه خود رفت و شب بعد ديگر به خانه امام كاظم عليهالسلام نيامد. پس از چند روز به وسيلهي نامه خبر شهادت امام عليهالسلام رسيد. ما حساب كرديم. معلوم شد همان شب كه حضرت به منزل نيامده امام عليهالسلام شهيد شده است».(17) [و به اين ترتيب معلوم ميشود، حضرت هنگام شهادت پدر به بالين او رفته و به طور ناشناسي غسل، كفن، نماز و دفن پدر را انجام داده است.]


گزارش شهادت


در عيون المعجزات ميخوانيم: «وقتي سندي بن شاهك خرماي زهرآلود براي آن حضرت فرستاد، خود نيز به زندان آمد. وقتي رسيد كه امام عليهالسلام ده دانه خرما ميل كرده بود. گفت: باز ميل كنيد، فرمود: در آنچه خوردم، مطلب تو به عمل آمد و به زياده از آن نيازي نيست.» آنان كه از انعكاس مظلوميت حضرت نزد مردم وحشت داشتند، چند روز قبل از شهادت بعضي از قضات را حاضر كردند و امام را نزد آنها بردند و گفتند: «مردم ميگويند: موسي بن جعفر در شدّت و سختي است. شما گواه باشيد كه چنين نيست.، حضرت بيدرنگ پاسخ داد: اي مردم! گواه باشيد كه سه روز است كه ايشان زهر به من دادهاند و به ظاهر صحيح مينمايم ولي در اندرون من زهر جاي كرده است.


در آخر اين روز سرخي شديدي بر من غلبه خواهد كرد و فردا بدنم به شدت زرد ميشود. و سرانجام روز سوم رنگم به سفيدي مايل خواهد شد و به رحمت و خشنودي حق واصل خواهم شد، آري! چون روز سوم شد، روح مقدس امام عليهالسلام به پيامبران و شهدا ملحق شد و به مصداق «و اما الذين ابيضت وجوههم ففي رحمه الله»؛(18) رو سفيد به سوي بهشت پركشيد.»(19)


امام شد.


(مسيّب) ميگويد:چنانچه از امام عليهالسلام شنيده بودم، سندي بن شاهك گمان ميكرد، امام را او غسل ميدهد. والله! دست خبيث او به بدن مطهر امام نرسيد، بلكه حضرت رضا عليهالسلام بود كه متكفل امور بود.، امام رضا عليهالسلام وقتي از تكفين پدر فارغ شد، روي به مسيّب آورد و فرمود: اي مسيب! بايد كه در امامت من شك نكني؛ دست از دامان متابعت من نكشي؛ به درستي كه من پيشواي تو هستم. و حجت خدا بر تو بعد از پدرم هستم؛ آن گاه امام موسي عليهالسلام را در مقبرهي قريش [در كاظمين فعلي] كه اكنون مرقد مطهر آن حضرت است، دفن كردند.»(20)


بنال اي دل كه زهرا نوحهگر شد شب زنداني او را سحر شد


بيا در حبس بغداد و نظر كن كه موسي سوي جنّت رهسپر شد


ابن بابويه ميگويد: «وقتي سندي بن شاهك جنازهي امام مظلوم را برداشت تا به مقابر قريش ببرد، چند نفر را اجير كرد كه ندا دهند و با بي ادبي از پيكر پاك آن حضرت ياد كنند.


در اين هنگام سليمان بن جعفر، برادر هارون، ـ كه قصري در كنار رودخانه داشت ـ متوجّه شد و از قصرش بيرون آمد و به غلامانش دستور داد افراد سندي بن شاهك را از آن محوطه دور كنند و خود عمامه از سر انداخت؛ گريبانش را چاك زد؛ پاي برهنه دنبال جنازهي امام روانه شد و دستور داد بگويند: هر كس ميخواهد نظر كند به پاكيزهي فرزند پاكيزه، به موسي بن جعفر عليهماالسلام نگاه كند، وقتي اين خبر به هارون رسيد، در ظاهر نامهاي به او نوشت و گفت: سندي بن شاهك بدون رضايت من آن كارها را كرده است. از تو خشنود شدم كه مانعش شدي.»(21)

***



1 ـ ابراهيم معروف به امام، اولين خليفه ي عباسي بود كه مردم با او بيعت كردند ولي قبل از اين كه بر مسند حكومت تكيه زند، به دست امويان مسموم شد و به قتل رسيد.

2 ـ مأخذ؟.

3 ـ اصول كافي، ج 1، ص 484 نمونه ي ديگر را در انوار البهيه، ص 197 و ص 198 بخوانيد.

4 ـ منتهي الامال، ج 2، ص 194.

5 ـ اعلام الوري، ص 296، ج 2، ص 193.

6 ـ اصول كافي، ج 1، ص 352.

7 ـ مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 322.

8 ـ منتهي الامال، ج 2، ص 195.

9 ـ بحار الانوار، ج 48، ص 144.

10 ـ همان، ج 48، ص 131.

11 ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 18؛ بحارالانوار، ج 48، ص 128.

12 ـ بحارالانوار، ج 48، ص 128.

13 ـ رجال كشي، ج 2، ص 540.

14 ـ كتاب الغيبه، طوسي، ص 27.

15 ـ امالي، شيخ صدوق، ص 127 و الغيبه، طوسي، ص 29.

16 ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 95.

17 ـ اصول كافي، ج 1، ص 381.

18 ـ آل عمران / 107.

19 ـ عيون المعجزات، ص 97.

20 ـ عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 95.

21 ـ همان، ج 1، ص 93