وسيلة الخادم الي المخدوم در شرح صلوات چهارده معصوم


اللهم و صل و سلم علي الامام السابع

«و درود و صلوات فرست بر امام هفتم.

و از اين جا شروع است در» [1] صلوات بر حضرت موسي كاظم عليه السلام.

و او بعد از پدر خود امام به حق است و اماميه بر اين رفته اند و اسماعيليه مخالفند با اماميه و بر آنند كه اسماعيل امام است بعد از جعفر و امامت آن حضرت به نص از قبل امام جعفر ثابت شده و به استجماع اوصاف كرامات مقامات و عصمت و آثاري كه دلالت بر امامت مي كند.

العارف العالم، [2] البرهان القائم، المتوكل العازم

آن حضرت صاحب معرفت و دانا است.

و بر اين اشارت است به عرفان و علم آن حضرت، «زيرا كه آن حضرت هم سيد عرفان و هم حجت عالمان است» [3] تمامي عارفان از آن حضرت «فيض معرفت يافته اند و ارباب علم از فوايد كلام آن حضرت به» [4] حقايق علوم رسيده اند.



[ صفحه 208]



روايت كرده اند كه جميع مشكلات و معارف از آن حضرت سؤال مي كردند و تمامي آن را جوابها مي فرمود مشكلات بسيار هست كه هارون الرشيد از آن حضرت سؤال كرده و همه را جوابهاي وافي شافي فرمود. ديگر از اوصاف آن حضرت، آن كه آن حضرت حجت و برهان قائم است بر مخالفان؛ و اين وصف ساير ائمه هدي است آن حضرت بدين صفت مزيد اختصاصي داشته و هر مخالف دين كه در زمان آن حضرت حجتي مي جسته آن حضرت قائم مي فرموده و او را الزام مي كرده.

روايت كرده اند كه قيصر روم كتابي به هارون الرشيد نوشت و در آن جا ذكر شوكت و عظمت خود بسيار كرده هارون الرشيد را تهديد و تخويف بسيار از قوت و لشكر خود نمود و گفت: من متوجه توام با لشكرهاي بسيار چون بر تو غالب شوم چنين و چنين كنم؛ و در آن باب مبالغات كرد. چون آن كتابت به هارون الرشيد رسيد با منشيان و وزراء مصلحت ديد كه جواب او چه بنويسد. اگر همچنان توعيد و تهديد نمايد - كه او نمود - مناسب طريق اسلام نباشد، آخر رأي او به آن قرار گرفت كه كتابتي به امام موسي عليه السلام نويسد به همان تهديد و توعيد كه قيصر روم به او نوشته، تا ملاحظه كند كه امام موسي در جواب چه مي نويسد. منشيان را فرمود تا كتابتي به همان تهديد و توعيد، به مبالغه تمام نويسند، چون كتابت بدان حضرت رسيد، در جواب نوشت كه پدر من جعفر بن محمد، جهت من روايت كرد از پدران خود كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود: خداي تعالي را هر روز صد نظر رحمت بر بندگان خود آرد؛ من اميدوارم كه يك نظر رحمت حق تعالي به حال من فرمايد و مرا از جميع آن چه تو مرا بدان تخويف كرده و تهديد نموده، نگاه دارد تا شر تو از من كفايت گردد. چون كتابت به هارون رسيد گفت: به همين عبارت جواب كتاب قيصر بنويسيد. [5] چون كتابت به قيصر رسيد گفت: اين جواب او نيست؛ اين جواب كسي است از خاندان نبوت و ولايت.



[ صفحه 209]



ديگر از اوصاف آن حضرت آن است كه آن حضرت متوكل است بر خداي تعالي؛ و در توكل عزم تمام دارد.

و اين اشارت است به كمال توكلي كه آن حضرت را بوده. شقيق بلخي «رحمه الله» [6] كه از اكابر اوليا و مشايخ خراسان است روايت كند كه سالي به عزم حج به بغداد رفتم، روزي كه قافله از بغداد بيرون رفتند، هر كس به يراق و اسباب و تجملي تمام بيرون آمده بودند؛ جواني را ديدم در غايت جمال كسائي سياه صوفيانه پوشيده و شمله اي به شكل صوفيان در سر داشت و تنها و منفرد از خلق نشسته بود. در خاطرم گذشت كه اين يكي از صوفيان است كه بدين شكل و هيئت بيرون مي آيد و مي خواهد كه در راه حج عيال مردم شود، من بروم و او را سرزنش كنم تا باز گردد و متوجه او شدم. چون بدو نزديك شدم فرمود: اي شقيق «ان بعض الظن اثم» [7] و برخاست و روانه شد.

من با خود گفتم اين مرد از ابدال است. اسم مرا گفت و كشف باطن من كرد. ديگر او را نديدم تا به منزل رسيدم كه آن را واقصه [8] گويند. بر سر چاه رفتم كه آب بر دارم ديدم كه به همان صورت بر كنار چاه ايستاده بود و ركوه [9] در دست مبارك داشت كه آب بر دارد. ناگاه ركوه از دست مباركش در چاه افتاد؛ نگاه در آسمان كرد و زير لب چيزي بگفت ديدم كه آب بر سر چاه آمد و آن حضرت ركوه پر آب برداشت؛ متوجه تلي شد از ريگ، و من از عقب آن حضرت روان شدم؛ چون بدان تل رسيد، چند قبضه از آن ريگ برداشت و در آن ركوه كرد و آن را بجنبانيد و در دهن گرفت و از آن بياشاميد. گفتم به حق آن خداي كه تو را اين مقام كرامت فرموده كه مرا از اين طعام بهره بده. پس ركوه به من داد بياشاميدم. آن سويقي بود از مغز بادام و شكر كه من هرگز از آن لذيذتر طعامي نخورده ام. پس هر چند روز باز ماندم و اصلا ميل طعام و آب نداشتم و بدان طعام سير بودم.



[ صفحه 210]



ديگر آن حضرت را نديدم هر چند طلب كردم تا به مكه رسيدم. شبي در [كنار] كعبه او را ديدم كه نماز مي گذارد و تمامي اندام مبارك و اعضاي شريفش مي لرزيد و اشك از چشم مباركش روان بود توقف كردم و مترصد بودم و آن حضرت همه شب نماز گذارد. چون از نماز صبح فارغ شد طواف كعبه فرمود و از مسجد بيرون آمد. خلايق از اطراف دويدند و بر آن حضرت سلام مي كردند و غلامان و حواشي بسيار نزد آن حضرت حاضر شدند. پرسيدم كه اين چه كس است؟ گفتند: اين سيد زمان، امام موسي كاظم عليه السلام است. دانستم كه آن از آثار اهل البيت و كرامت ايشان است. [10]

صاحب الايات و الكرامات و المكارم

آن حضرت صاحب آيت ها و نشانه ها است كه دلالت بر امامت آن حضرت مي كند.

و صاحب كرامت ها كه خداي تعالي بندگان خود را بدان مخصوص مي سازد و صاحب مكرمت ها و بزرگي هاي حسبي نسبي است.

و اين اشارت است به آيات و كرامات و عجائب كه جميع از مكارم و خصال آن حضرت [است.]

روايت كرده اند از يكي از محبان اهل بيت كه او گفت كه، در وقتي كه ميان اهل شيعه اختلاف بود در آن كه بعد از امام جعفر كيست؛ بعضي مي گفتند اسماعيل است و بعضي مي گفتند موسي است، من نزد حضرت امام موسي رفتم. او فرمود: يك ريگ بياور تا تو را نشانه بنمايم. من ريگي همچو سنگ ريزه نزد آن حضرت بردم. آن حضرت انگشتري مبارك خود را بر آن نهاد؛ في الحال مهر بگرفت؛ فرمود: امام كسيست كه همه چيز در طاعت او باشد همچنان كه اين سنگ، با وجود صلابت، في الحال اثر مهر گرفت چنان چه مشاهده نمودي.

ديگر يكي از محبان اهل البيت روايت كرد كه نوبتي در مكه به كوه ابوقبيس برفتم، ديدم كه امام موسي نماز مي گزارد و چون از نماز فارغ شد گفت: يا الله يا الله «يا الله



[ صفحه 211]



يا رب» [11] و چندان بفرمود كه نفس تنگ [12] شد. «ديگر فرمود يا رب يا رب و چندان فرمود كه نفس آخر شد» [13] بعد از آن فرمود: اي پروردگار! مرا طعام فرما از انجير و انگور و جامه هاي من كهنه است مرا جامه ي تازه بده، في الحال سله [14] پيدا شد از انجير تازه و انگور. در آن موسم بر روي زمين اصلا انجير تازه و انگور نبود؛ و دو برد يماني تازه ي دوخته هم حاضر شد. آن حضرت شروع در خوردن انجير و انگور فرمود و با من فرمود: بسم الله از اين انگور بخور. من از آن انجير و انگور بخوردم و هرگز هيچ ميوه بدان لذت نخورده بودم. چون از خوردن فارغ شد آن هر دو برد بپوشيد و جامه هاي كهنه خود برداشت و از كوه به شيب فرمود و در درگاه مسجد، درويشي ايستاده بود، بردهاي كهنه را بدان درويش داد. و آثار و اخبار در كرامات آيات آن حضرت بسيار است.

الناظر علي أهل ولائه بالقلب الواقف الراحم

آن حضرت ناظر و مطلع است بر اهل ولا و محبت خود به دل واقف رحم كننده.

و اين اشارت است بدان چه روايت كرده اند كه آن حضرت هميشه بر احوال شيعه و موالي خود مطلع و ناظر بوده و در شدايد مراعات ايشان مي فرموده و بدان چه موجب مضرت و زحمت ايشان باشد پيش تر اعلام مي فرموده؛ و از آن تحذير مي نموده. صاحب كشف الغمه في مناقب الائمه در كتاب خود روايت كرده كه علي بن يقطين از مقربان نزديكان هارون الرشيد بوده و در باطن از شيعه و محبان امام موسي عليه السلام؛ و پيوسته در پوشيده مكاتبات بدان حضرت نمودي خمس مال خود فرستادي و هر طرفه و تبركي كه او را حاصل شدي جهت حضرت امام روانه مدينه گردانيدي. نوبتي هارون الرشيد، علي بن يقطين را خلعتهاي فاخر عطا فرمود از جمله فوطه [15] از خرشكي كه تمامي آن را به طلا بافته بودند و آن فوطه خاصه خلفا بود



[ صفحه 212]



و كسي ديگر را از آن جنس نمي بود و در ميان خلعتها، به علي بن يقطين «شفقت كرد. علي بن يقطين» [16] آن فوطه را با تبركات نفيسه جهت حضرت امام عليه السلام روانه گردانيد به مدينه. چون تبركهاي او نزد حضرت امام رسيد همه را قبول فرمود و آن فوطه را باز فرستاد و بدو نوشت كه، اين فوطه را نيكو محافظت كن كه او را بعد از اين شأني و حكايتي خواهد بود.

بعد از زماني علي بن يقطين غلامي را ادب كرد و او رنجيده شد و پيش مقربان هارون الرشيد رفت و با ايشان گفت: علي بن يقطين از شيعه ي امام موسي است و خمس مال خود هر سال به جهت او مي فرستد و از جمله فوطه كه خليفه بدو داده و او را بدان كرامت مخصوص ساخته جهت امام موسي فرستاده است. مقربان اين حالت را پيش هارون الرشيد ظاهر كردند. [او] گفت: اگر فوطه فرستاده درست است، كه او شيعه امام موسي است. في الحال علي بن يقطين را حاضر كرد و گفت آن فوطه كه به تو دادم آن را كجا بردي. گفت آن را در عبير گرفته ام و در صندوق نهاده و هر صباح مي گشايم و آن را بر چشم و سر مي مالم و بدان تبرك مي جويم و ديگر بار به جاي خود مي نهم. فرمود آن را حاضر گردان. در ساعت، با كسي گفت برو به خانه و فلان صندوق بردار و بياور؛ آن شخص برفت و آن صندوق را حاضر گردانيد؛ چون بگشود آن فوطه ديد در غايت تعظيم در عطري عبير گرفته؛ هارون را خوش آمد و او را تربيت كرد و ساعي او را فرمود تا به قتل آوردند. و آن كرامات حضرت امام و شفقت او بر آن دوست موالي ظاهر شد. [17] .

ديگر يكي از محبان اهل بيت حكايت كرد كه من در شهري بودم از شهرهاي ولايت بصره كه بر سر راه مدينه بود چون به بغداد روند. حضرت امام موسي با موكلان هارون الرشيد از مدينه برسيد و هارون آن حضرت را به بغداد مي برد؛ از او، آن حضرت را تهمت ها گفته بودند. چون شنيدم كه آن حضرت با موكلان بيرون آمده



[ صفحه 213]



به خدمت آن حضرت رفتم و دست مبارك آن حضرت را ببوسيدم گفتم: اي فرزند رسول خداي! من از اين ظالم بر تو مي ترسم. فرمود: انديشه مكن، او را بر من قدرتي نخواهد بود و فلان شب از فلان ماه انتظار من بكش كه من [باز] مي گردم. چون آن حضرت روانه شد همه اوقات كار من روز شمردن بود تا آن شب كه وعده فرمود بيرون رفتم و هر چند نظاره كردم هيچ اثر قافله نبود و نزديك بود كه شيطان وسوسه و شكي در من آورد و چون پاسي از شب بگذشت عزم كردم كه باز گردم، ناگاه قطار شتر ديدم كه از بيابان پيدا شد و حضرت امام موسي عليه السلام بر اشتري سوار بود و پيش قافله مي رفت. چون آن حضرت را بديدم، شادكام شدم ركاب آن حضرت را ببوسيدم؛ فرمود نزديك بود كه [شيطان] لعين، تو را وسوسه دهد. گفتم الحمدلله كه از دست اين ظالم به سلامت باز رستي و به وطن خود مي روي. فرمود: اما ايشان نوبتي ديگر بازگشتي به من دارند كه من از آن خلاص نمي شوم؛ [18] و آن چنان بود كه نوبتي ديگر هارون الرشيد آن حضرت را به عراق آورد و شهيد كرد. «لعنت بر هارون الرشيد باد و بر دوستان آن ملعون مردود.» [19] .

حارز مناقب ابائه الأكارم [20] .

آن حضرت جمع گرداننده ي منقبت هاي پدران كريمان خود است.

و اين اشارت است بدان كه آن حضرت جامع مكارم و مفاخر پدران بزرگوار خود بوده، از علم و كرامت و شجاعت امامت و وصايت و مواريث نبوت، از اظهار خوارق عادات و غير آن.

غيث الجود علي كل بائس عادم

آن حضرت باران بخشش است بر هر درويشي بي چيز كه يابنده ي كفاف باشد.

و اين اشارت است به كرم و بخشش آن حضرت. چنان چه گفته اند از اطراف عالم جهت آن حضرت خمس اموال مي آوردند خصوصا مرد خراسان؛ و شيعه ي آن



[ صفحه 214]



حضرت در خراسان بسيار بود. آن حضرت تمامي آن اموال را بر فقرا ضعفا قسمت مي فرمود و همچون باران از ابر نعمت و احسان، رياض آمال همگان را تازه مي ساخت.

ليث الحروب علي كل عدو مصادم

آن حضر شير جنگها است بر هر دشمني كه مصادمت كند و مقابلت نمايد.

و اين اشارت است به كمال شجاعت آن حضرت كه صفت ائمه هدي بوده و كمال شجاعت آن حضرت مشهور است.

الشامة و العين من آل هاشم

آن حضرت خال و حشمت در ميان آل هاشم [است.]

و عرب هر كس را كه از قبيله كه بسيار نماينده و مشهور باشد و در ميان ايشان نامدار و متعين به صفات كمال بزرگي باشد گويند او خال آن قوم است. يعني چنان چه خال در چهره نماينده است و موجب مزيد حسن و جمال، او نيز در ميان آن قبيله موجب مزيد شرف و تعين ايشان است و همچنين هر كس كه در ميان قوم نفا است اوصاف و شرافت اخلاق داشته باشد، گويند او عين آن قبيله است. و آن حضرت در ميان اولاد هاشم در زمان خود سر آمد بود و كسي را با او مقابله در هيچ امر نبود.

محيي السنن و مظهر المعالم [21] .

آن حضرت زنده گردانيده و تازه سازنده ي سنتها [ي] «بزرگ» [22] نبوي و طريقتهاي مصطفوي است و ظاهر گرداننده ي نشانه هاي دين و ملت است.

چه بسيار از سنن نبوي و طريقه هاي مرتضوي و اخلاق اهل البيت از آن حضرت تازه گشته و محبان بدان اقتداء نموده اند.

المفترض ولاؤه علي الأعراب و الأعاجم

آن حضرت فرض گردانيده شده دوستي او بر عرب و عجم.

و اين اشارت است بدان كه محبت و ولاي آن حضرت و ساير ائمه هدي، بر تمامي



[ صفحه 215]



مؤمنان از عرب و عجم واجب است و قواعد ايمان بي محبت و ولاي ايشان ثابت و راسخ نيست.

أبي الحسن [23] موسي بن جعفر الكاظم العبد «الصالح» [24] الزكي

كنيت آن حضرت ابوالحسن است و آن حضرت را اولاد بسيار بوده، گويند اولاد آن حضرت از سي نفر تجاوز كرده از ذكور و اناث. و اشهر و افضل ايشان حضرت امام علي بن موسي الرضا است عليه السلام كه بعد از آن حضرت امام بود چنان چه مذكور خواهد شد ان شاء الله تعالي. و از مشاهير اولاد آن حضرت احمد بن موسي است. ديگر محمد بن موسي ديگر حمزة بن موسي و از اناث ستي فاطمه «صلوات الله عليها» [25] است كه در مدينه قم مدفون است و مزار او قبله ي حاجات اهل عراق است، و لقب آن حضرت كاظم است يعني فرو خورنده ي خشم، زيرا كه آن حضرت اين وصف شريف به كمال داشته.

روايت كرده اند كه نوبتي يكي از بندگان آن حضرت [كه] آش گرم به سفره مي آورد آن را ريخته بر دست يكي از اولاد آن حضرت. خشم و غضب بسيار بر آن حضرت غالب شده. آن بنده ي گنهكار گفته: و الكاظمين الغيظ يعني جماعتي كه خشم فرو خورند. آن حضرت فرمود: كظمت غيظي يعني خشم خود را فرو خوردم، [ديگر گفته:] و العافين عن الناس يعني جماعت كه عفو كنند از مردمان. آن حضرت فرموده: عفوت عنك يعني عفو كردم از تو؛ ديگر گفته: و الله يحب المحسنين يعني خداي تعالي دوست مي دارد نيكوكاران را. آن حضرت فرموده: آزاد كردم تو را. بعد از آن، آن حضرت را كاظم لقب كرده اند. ديگر از القاب آن حضرت عبدصالح زكي است زيرا كه به كمال صلاح و طهارت موصوف بوده.

الشهيد بشربة السم لا بصولة الجيش

آن حضرت شهيد است به شربت زهر نه به صولت لشكر. يعني آن حضرت را از زهر شهيد



[ صفحه 216]



كردند نه از آن كه در جنگ شهيد شد و مردي [26] او را شهيد كرده باشند.

و اين اشارت است به زهر دادن آن حضرت؛ با تفاصيل آن حكايت را در اين مقام ياد كنيم. چنان چه در كتب معتبره يافته ايم ان شاء الله تعالي.

در كتاب كشف الغمه علي بن عيسي اربلي [27] في معرفة الائمة ابن صباغ مالكي، كمي روايت كرده اند كه يحيي بن خالد برمكي كه وزير صاحب تدبير صاحب اختيار هارون الرشيد بود با يكي از وزراي هارون كه به تشيع، و نسبت به حضرت امام موسي مشهور بود، معاداتي پيدا كرد و مي خواست كه تهمت تشيع را بر آن وزير درست گرداند؛ با شخصي گفت مي خواهم كه مرا دلالت كني بر يكي از اولاد ابوطالب كه درويش باشد، تا من او را بنوازم و پيش خليفه تعريف كنم تا او قصد موسي بن جعفر كند. او گفت: پسر اسماعيل كه او را ابراهيم نام است، برادر زاده ي موسي است و دشمن او است و بسيار درويش است.

يحيي بن خالد به او كتابت نوشت و او را به بغداد طلب كرد. حضرت امام موسي دانست كه ايشان قصد او دارند او را جهت آن مي طلبد تا بد آن حضرت بگويد و افساد كند. ابراهيم را طلبيد و گفت: تو چه حاجت داري و چه چيز مي خواهي؟ گفت: من هفتصد دينار طلا قرض دارم. حضرت امام موسي في الحال قرض او را ادا فرمود. او بيرون رفت و همچنان در عزم بغداد بود. حضرت امام او را طلب فرمود و نصيحت كرد و گفت: از خداي تعالي بترس و در قصد من سعي مكن و فرزندان مرا يتيم مساز. او قبول نمي كرد. آن حضرت چهار هزار درهم او را عطا كرد. مردمان گفتند چون او سخن تو قبول نمي كند و مي داني كه قصد تو دارد چرا او را عطا فرمودي. حضرت فرمود: من از پدران خود روايت مي كنم كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: رحم چون قطع كنند و كسي آن را بپيوندد، هر كه بعد از آن پيوندد، [و] «ديگر (ي) آن رحم را



[ صفحه 217]



قطع كند» [28] رحم در قصد او باشد تا او را هلاك گرداند. او رحم و خويشاوندي مرا قطع كرد؛ من آن را مي پيوندم تا اگر او قطع كند رحم او را هلاك گرداند.

پس ابراهيم به بغداد آمد و نزد هارون الرشيد افساد كرد و گفت از اطراف عالم جهت امام موسي خمس مي آورند تمام اهل عراق و خراسان او را امام خود مي دانند و چندان اموال پيش او جمع شده كه هيچكس از خلفا از آن مقدار مال و اسباب نبوده تا به غايتي كه او موضعي را خريد و سي هزار دينار طلا در بهاي آن موضع داد؛ و صاحب موضع گفت: من از اين نقد نمي خواهم و نقدي ديگر تعيين كرد؛ او في الحال از آن نقد ديگر كه او طلب كرده بود سي هزار دينار ديگر حاضر كرد و اداي ثمن نمود.

هارون از اين سخن انديشناك شد و دويست هزار درهم صله فرمود. ابراهيم برات آن اموال را به بعضي مملكتهاي مشرق بستد و بعضي از غلامان خود را روانه گردانيد كه آن وجه را بدو برسانند. بعد از چند روز وقتي به آن خانه در رفت چوبي از بالوعه ي [29] آب خانه بشكست و به شكم او در رفت و تمامي احشاي او بيرون افتاد. او را برداشتند بخوابانيدند. آن جماعت كه رفته بودند كه جهت او مال آورند، در اين وقت برسيدند و آن مالها را [كه] همراه آورده بودند پيش او حاضر گردانيدند و او در حالت موت بود به چشم حسرت در آن مالها نگاه مي كرد تا هلاك شد معني حديث و كرامت آن حضرت ظاهر شد.

القصه هارون الرشيد در قصد آن حضرت امام عليه السلام رفت و متوجه حج شد. چون به مدينه رسيد حضرت امام بر اشتري سوار شده و او را استقبال كرد. هارون زيارت كرد و به منزل خود بازگشت و ديگر روز به زيارت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم رفت و گفت: يا رسول الله! موسي بن جعفر مي خواهد كه «در ميان امت تو تفرقه پيدا كند و فتنه



[ صفحه 218]



اندازد من از تو دستوري مي خواهم كه» [30] او را بگيرم و نگذارم كه او افساد كند در ميان امت تو. اين كلمات هزيان پوچ [31] را بزعم آنكه عذرخواهي حضرت مي كند بگفت و بيرون آمد و امام را بگرفت و به خانه ي خود برد و دو كجاوه راست كرد به يك شكل؛ و حضرت امام را به يكي از آن دو نشانيد و هر دو كجاوه را بيرون آوردند و با هر يكي پنجاه سوار مصاحب گردانيد و يك كجاوه به طرف بصره بردند و يكي را به طرف كوفه، و بر مردمان تلبيس ساختند تا ندانند كه آن حضرت در كجا است و حضرت امام را در كجاوه نشانيده بود كه به طرف بصره روانه كرد؛ و امير بصره محمد بن سليمان بود پسر عم هارون. آن حضرت را به محمد بن سليمان سپرد و خود حج كرده به بغداد بازگشت و حضرت امام مدتهاي مديد در بصره پيش محمد بن سليمان محبوس بود و همه اوقات به طاعات و عبادات و اوراد مصروف مي ساخت. نوبتي محمد بن سليمان شنيد كه آن حضرت در سجده مي فرمود: اي خداوند من! تو مي داني كه من از تو درخواست كردم كه چشم مرا به عبادت خود روشن گرداني. اي خداوند! بحمدالله كه چنين كردي و چشم مرا به عبادت خود روشن گردانيدي. و نوبتي به هارون الرشيد كتابت نوشت و در آن جا فرمود: هيچ روز از روزهاي راحت و سلطنت و جاه و فرح تو نگذشت الا آن كه به ازاي آن روزي از روزهاي زحمت و فقر و غم من گذشت تا ما و تو هر دو به خداي تعالي رسيم و در آن جا ظالم از مظلوم ظاهر گردد.

القصه بعد از مدتي هارون الرشيد كتابت به محمد بن سليمان نوشت و از او درخواست كرد كه آن حضرت را قصد كند. محمد بن سليمان در جواب هارون نوشت كه من موسي را در همه ي اوقات احتياط مي كنم و شبانه روزي، تمامي اوقات او در طاعات و عبادات مصروف است. هرگز به امور دنيا نمي پردازد و خاطر او اصلا به خلافت ميل ندارد و من قصد او نمي توانم كرد. كسي را بفرست تا او را از من بستاند. هارون فرستاد و آن حضرت را به بغداد آورد و به فضل بن يحيي برمكي سپرد.



[ صفحه 219]



فضل بن يحيي مقام آن حضرت را گرامي مي داشت و آن چه وظيفه ي تعظيم و توقير بود به جاي مي آورد و اين خبر به هارون الرشيد رسيد. مسرور خادم را بفرستاد كه برو و احتياط كن؛ اگر چنان چه اين خبر صحيح است كه فضل تعظيم موسي مي كند او را به داروغه ي بغداد تا ادب كند و موسي را از او باز ستان، و به سندي بن شاهك سپار.

مسرور خادم از رقه [32] شام به تعجيل به بغداد آمد و «به خانه ي داروغه بغداد آمد و» [33] به خانه ي فضل رفت و امام را بديد و تحقيق كرد كه فضل مقام امام را تعظيم مي كند و از آن جا بيرون آمد و به خانه ي داروغه بغداد رفت و فضل را از آن جا حاضر كردند و تازيانه زدند و حضرت امام را به سندي بن شاهك سپردند و سندي آن حضرت را زهر داد در شربت، و بعضي گويند در طعام. و گويند چون آن حضرت را زهر دادند و مزاج مبارك آن حضرت متغير شد سندي «بن شاهك عليه اللعنة و العذاب» [34] از آن حضرت التماس كرد كه كفن آن حضرت را بكند. آن حضرت فرمود كه، ما اهل بيتيم كه مهر زنان و كفنهاي ما از مال خالص اموال ماست؛ و از سندي التماس كرد كه يكي از موالي آن حضرت كه در كرخ بغداد مي نشست او را حاضر گرداند تا متكفل تجهيز و تكفين آن حضرت گردد. [35] و بعد از سه روز آن حضرت وفات فرمود.

هزار به هزار لعنت خداي تعالي و به عدد «علم خدا و به عدد» [36] ريگ بيابان و قطره ي باران بر آن ملعونان كه آن حضرت را زهر دادند و بر آن كس كه فرمود و بر آنكه راضي شد و بر آن كس كه راضي باشد بدان، تا روز قيامت. ولادت آن حضرت در «ابواء بوده منزلي ميان مكه و مدينه در هفتم صفر سنه ثمان و عشرين و مائه. و وفات آن حضرت» [37] در بيست و پنجم رجب و بعضي گويند در پنجم رجب سنه ثلاث و ثمانين و مائه. و عمر مبارك آن حضرت پنجاه و پنج سال بوده.

المدفون بمقابر قريش



[ صفحه 220]



آن حضرت دفن كرده شده است در مقبره هاي قريش.

و آن موضعي است در طرف غربي بغداد كه آن را مقابر قريش گويند؛ و حالي مدفن مطهر و مرقد منور آن حضرت است - صلوات الله و سلامه عليه. روايت كرده اند كه چون آن حضرت وفات فرمود فتنه ي عظيم در بغداد افتاد و تمامي خلايق بغداد بيرون آمدند و لوح مبارك كه جسد مطهر آن حضرت بر آن نهاده بودند بيرون آوردند و تمامي قضات علما و ارباب حل و عقد بغداد همراه بودند. چون بر سر جسر رسيدند لوح مبارك آن حضرت را آن جا بنهادند پرده از بدن مبارك آن حضرت برداشتند و شخصي نعره كرد كه اي اهل بغداد! بياييد و ببينيد كه اين موسي بن جعفر به مرگ خود وفات كرده و هيچ اثر زخم بر او نيست و تمامي قضات و علما و ارباب حل و عقد بغداد بيرون آمده بودند، «مهر» [38] بر آن خط نهادند كه موسي بن جعفر را ديديم و تمامي اعضاي او به سلامت بود [39] و آن معلونان پنداشتند كه بدين حيلت، دفع آن خون [40] عزيز از خود كنند؛ و ندانستند كه لعن دنيا تا قيامت و عذاب جاويد آخرت لازم مصاحب ايشان خواهد بود.

اللهم صل و سلم علي سيدنا محمد و آل محمد سيما الامام العالم موسي الكاظم و سلم تسليما.


***

[1] از «م» افتاده.

[2] در «غ»: المعارف المعالم.

[3] از «غ» افتاده.

[4] از «غ» افتاده.

[5] در «غ»: بنوشت.

[6] از «غ».

[7] حجرات (49) 12.

[8] نك: معجم البلدان، ج 5 ص 354؛ كتاب المناسك و اماكن طرق الحج و معالم الجزيرة، فهرست امكنه زير عنوان «واقصه».

[9] نوعي ظرف براي برداشتن آب.

[10] كشف الغمه، ج 2 صص 213 - 215؛ الفصول المهمة ص 233.

[11] از «م».

[12] در «غ»: آخر.

[13] از «غ».

[14] سبد و زنبيلي كه طعام و جامه و اشباه ديگر در آن نهند. (معين).

[15] در متن عربي اين خبر «الدراعه» آمده است: جبه، بالاپوش و ايضا نوعي جامه دراز كه زاهدان مي پوشيدند. (معين).

[16] از «م».

[17] كشف الغمه، ج 2 ص 225.

[18] كشف الغمه، ج 2 ص 238.

[19] در «غ» نيامده.

[20] در «م»: اكابر كه نادرست است.

[21] در «غ»: العالم.

[22] از «غ».

[23] در اصل هر دو نسخه و مورد سطر بعد: ابوالحسين.

[24] از «م».

[25] از «غ».

[26] مردانه.

[27] كشف الغمه، ج 2 صص 230 - 234.

[28] داخل گيومه در «غ» نيامده و به جاي آن تنها كلمه ي «ديگران» آمده.

[29] چاهي كه در آن باران و آبهاي فاسد ريخته شود؛ چاه فاضل آب (معين).

[30] از «م» افتاده.

[31] در اصل هر دو نسخه اين دو كلمه فاقد نقطه و مبهم است.

[32] نك: معجم البلدان، ج 3 صص 58 - 59.

[33] از «م».

[34] از «م».

[35] كشف الغمه، ج 2 صص 234 - 235. [بدون ياد از كرخ].

[36] از «م».

[37] از «غ» افتاده.

[38] از «غ».

[39] كشف الغمه، ج 2 ص 234؛ يك دليل ديگر اين مطلب آن بوده تا مبادا كساني اعتقاد به مهدويت آن حضرت داشته باشند؛ نك: كشف، ج 2 ص 234.

[40] در «غ»: خون آن.