بازگشت

نجات يكي از ياران


علي بن صالح طالقاني گويد: در يك سفر دريائي كشتي ما دچار طوفان شد و تمام افراد غرق شدند. من نيز به تخته اي چسبيده بودم و سه روز با مرگ دست و پنجه نرم مي كردم تا به لطف الهي امواج دريا مرا به جزيره سرسبزي انداخت، از شدت خستگي از حال رفته بودم، سرانجام از سر و صداهاي مبهمي وحشتزده از جاي جستم. ديدم دو حيوان عجيب و غريب به جان هم افتاده و سر و صدا مي كنند، چشمشان كه به من افتاد به داخل دريا جهيدند، در اين هنگام پرنده عظيمي كه در حال فرود بود توجه مرا جلب نمود، اين پرنده در دامنه كوهي كه نزديك من بود برابر غاري بر زمين نشست حس كنجكاوي من تحريك شد، براي تماشاي بهتر اين پرنده غول پيكر برخاستم و خود را لابه لاي درختان پنهان كردم و به او نزديك شدم ولي وقتي وجود مرا حس كرد بال گشود و پروازكنان دور شد. آهسته به غار نزديك شدم، ناگهان از درون غار صداي تسبيح و ذكر شريف لا اله الا الله، الحمدلله الله اكبر و تلاوت قرآن به گوشم خوردخوشحال جلو رفتم، نزديك درب غار كه رسيدم، صدائي از درون غار بيرون آمد: ادخل يا علي بن صالح الطالقاني. (علي بن صالح طالقاني به فرما داخل، خدا تو را رحمت كند بكلّي ترس من زائل شد وارد شدم و سلام كردم.
مردي جليل القدر، خوش سيما و درشت چشم نشسته بود كه جواب سلام مرا داد و فرمود: خداوند ترا به تشنگي و گرسنگي و ترس امتحان فرمود و سرانجام بر تو مرحمت نمود، ترا از سختيها رهانيد، من مي دانم كه در فلان ساعت سوار كشتي شدي و اين مدّت در سفر دريائي بودي و در اين تاريخ دچار حادثه شدي و سه روز سرگردان امواج بودي و تصميم گرفتي به خاطر سختيها دست به خودكشي بزني و خود را به دريا بيفكني وغرق سازي، ولي پشيمان شدي و در فلان موقع نجات يافتي و نزاع آن دو حيوان دريائي بيدارت كرد و پرنده عظيم حواست را بدين جا جلب نمود، بيا بنشين، خداي ترا رحمت كند قصه عجيبي بود، گفتم: شما را به خدا قسم! احوال مرا از كجا دانستي؟ فرمود: خداي داناي غيب و شهود مرا مطّلع فرموده است، همو كه همواره تورا مي بيند سپس فرمود: گرسنه هستي و دعائي نمود كه متوجه مضمون آن نشدم، فقط ديدم غذائي حاضر گشت. فرمود: بيا از روزي خدا بخور من هم خوردم، عجب غذائي تا كنون بدان خوبي نخورده بودم همچنين مرا به همان طريق آبي گوارا نوشاند و آنگاه دو ركعت نماز خواند و فرمود: دوست داري به شهر خود برگردي؟!
گفتم: چگونه چنين چيزي مي شود؟ فرمود: كرامت خداوندي است كه ما در حق دوستانمان مي كنيم و سپس دعائي خواند كه نفهميدم و فقط قسمت كلمه الساعه الساعه (هم اكنون هم اكنون) را فهميدم.
توده هاي ابري بر در غار ديده شد كه تك تك نزديك مي آمدند و به صداي رسا مي گفتند: سلام عليك يا ولي الله و حجته. او جواب مي فرمود: عليك السلام و رحمه الله و بركاته اي ابر مطيع به كدام سمت ميروي؟ ابر پاسخ مي داد: فلان جا .سپس مي پرسيد: ابر رحمتي يا ابر بلا؟ بارش رحمت مي بري يا بارش عذاب؟ابر پاسخ مي داد. سرانجام ابر درخشان بزرگي پديدار شد و پس از سلام و جواب،امام از او پرسيد: كجا مي روي؟ ابر پاسخ داد: طالقان . پرسيد: ابر رحمتي يا ابر عذاب؟ گفت: ابر رحمت. فرمود: اين امانت الهي را بخوبي تحويل بگير و به طالقان برسان. ابر گفت: سمعا و طاعه، شنيدم و مطيع فرمانم. فرمود: فاستقري باذن الله علي وحدالارض. (با اذن الهي بر زمين قرار گير) ابر بر زمين مستقر شد، او بازوي مرا گرفت و مرا بر فراز ابر نشاند. گفتم: شما را به خداي بزرگ و بحق رسول خدا محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و بحث سيدالوصيين اميرالمؤمنين و ائمه هدي عليهم السلام سوگند مي دهم خود را معرفي كنيد كه سخت مورد مرحمت الهي هستي و جليل القدر. فرمود: اي علي بن صالح، زمين هرگز به اندازه لحظه اي از حجّت الهي خالي نمي شود و همواره حجّت الهي در زمين خواهد بود يا به صورتي آشكار و يا به صورتي مخفي، من حجت ظاهر و باطن و حجت جاودان الهي و وصي رسول خدا در اين زمان، موسي بن جعفر هستم. من متوجه امامت حضرت و پدرانش شدم. حضرت فرمان حركت صادر نمود و ابر در زمان كوتاهي در كمال آرامش مرا در طالقان بر زمين گذاشت. وقتي خبر اين جريان بگوش هارون الرشيد ، خليفه عباسي غاصب رسيد، او را احضار نمود و ماجرايش را سؤال كرد وقتي علي بن صالح سرگذشت خود را تعريف نمود، هارون دستور قتل او را صادر كرد تا بخيال خود اين معجزه حضرت را بپوشاند. فقتله الرشيد و قال: لا يسمع بهذا احدا

***

بحار الانوار، ج 48، ص 39، از مناقب.