بازگشت

امام كاظم (ع) و نجات از زندان هارون


فضل، حاجب و پرده دار مخصوص هارون الرشيد، مي گويد:
در يكي از روزها هارون الرشيد در حالي كه شمشير در دستش تكان مي داد و به شدت عصباني بود، به من گفت:« اگر هم اكنون پسر عمويم را حاضر نسازي تو را مي كشم.»
گفتم:«چه كسي را بياورم؟»
گفت:« موسي بن جعفر »
نزد امام رفتم كه در خانه اي محقر زندگي مي كرد. به او گفتم:« خود را سريعاً به كاخ برسانيد.»
امام فرمود:« هارون از من چه مي خواهد؟ اگر نشنيده بودم كه رسول خدا فرموده است « اطاعت سلطان از روي تقيه لازم است» هرگز نمي آمدم.»
گفتم:« خودتان را آماده كنيد كه هارون خيلي عصباني بود.»
امام فرمود:« آيا خدا با من نيست؟ آيا او سررشته دار همه امور دنيا و آخرت نيست؟ انشاءالله كاري از دستش برنمي آيد.»
سپس دعايي خواند و دست مباركش را 3 بار به دور سرش چرخاند.
وقتي به كاخ رسيديم، من زودتر داخل شدم. ديدم هارون مثل مصيبت زده ها ناله مي كند و مضطرب است. تا چشمش به من افتاد گفت:« پسر عمويم را آوردي؟!»
گفتم:« آري.»
گفت:« او را ناراحت نساختي؟»
گفتم:« نه.»
گفت:« نگفتي كه از دست او عصباني هستم؟! زود بگو داخل شود.»

وقتي امام وارد شد، هارون از جا پريد و به استقبالش رفت و گفت:« خوش آمدي اي پسر عمو و برادرم! اي وارث حكومت من!» سپس گفت:«چرا به ديدن ما نمي آيي و بي جهت از ما دل بريده اي؟»
امام فرمود:«به دليل حكومت و دنيامداري تو. »
هارون عطر مخصوص خود را طلبيد و امام را خوشبو نمود و دو كيسه زر عطا كرد.
امام فرمود:« به خدا قسم اگر تنگدستي جوانان آل ابي طالب كه مانع ازدواج آنها شده، و ترس از نابودي نسل آل علي نبود، هرگز اين طلاها را قبول نمي كردم. الحمدالله رب العالمين.»
آنگاه هارون او را با عزت به خانه بازگرداند.
به هارون گفتم:« چرا رفتارتان عوض شد؟ »
گفت:« تو كه رفتي گروهي از ملائكه به كاخ حمله كردند و گفتند اگر به فرزند پيامبر اهانت كني كاخ را با تو يك جا نابود مي كنيم.»

بعداً روزي از امام پرسيدم:«چگونه از شر هارون در امان مانديد؟»
فرمود:«دعاي جدم حضرت علي را خواندم كه در جنگ ها مي خواند. ( دعاي « كفاية البلاء» ) كه متن آن اين است:« اللهم بك اساور و ملك اصول و بك انتضر و بك اموت و بك احياء، اسملت نفسي اليك و فوضت امري اليك ولا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم. اللهم انك خلقتني و رزقتي و سترتني و عن العباد و عن العباد بلطفك ما خولتني اخييتني و اذا هويت رد دتني و اذا عثرت قومتني و اذا مرضت شفيتني و اذا دعوت اجبتني يا سيدي ارض عني فقد ارضيقني.»

***

بحار الانوار، ج 48، ص 215، ح 16 بنقل از عيون.