بازگشت

امام كاظم (ع) و كمك به ياران


بكار قمي، يكي از ياران امام كاظم عليه السلام مي گويد:
چهل بار به حج مشرف شدم. در سفر آخر، پولم تمام شد و آنقدر در مكه ماندم تا حجّاج برگشتند. سپس براي زيارت رسول الله صلي الله عليه و آله و ملاقات با امام كاظم عليه السلام عازم مدينه شدم تا شايد در آنجا پولي به دست آورم و به كوفه باز گردم.
پس از زيارت رسول خدا در ميان كارگران منتظر كار ايستادم تا كاري پيدا كنم. لحظاتي بعد مردي آمد و تعدادي از كارگران را انتخاب كرد و به راه افتاد؛ من نيز به دنبالش رفتم و به او گفتم:«من غريبم. اگر مايلي مرا هم براي كارگري ببر.»
گفت:« اهل كوفه اي؟»
گفتم:«آري.»
به ساختمان نيمه كاره اي رسيديم و مشغول كار شديم. هفته اي يك روز تعطيلي داشتيم. اواسط كار ديدم عمله ها خوب كار نمي كنند. به پيشنهاد خودم سرعمله شدم. هم نظارت مي كردم هم كار. روزي بالاي نردبان بودم كه چشمم به جمال امام موسي بن جعفر عليه السلام افتاد.
تازه فهميدم براي امام كار مي كرده ام. امام نگاهي به من كرد و فرمود:«بكار براي ديدن ما آمده اي، بيا پايين.»
سريع پايين آمدم.
امام فرمود:« اينجا چه مي كني؟»
قصه را گفتم. فرمود:«كار امروزت بس است.»
فردا كه روز مزدگيري بود، نزد امام رفتيم. وكيل امام كارگرها را يكي يكي صدا مي زد و مزد كارشان را مي داد. هربار كه من مي خواستم مزدم را بگيرم، اشاره مي كرد صبر كنم. سرانجام آخرين نفري بودم كه خدمت امام رفتم. امام 15 دينار به من داد و فرمود:« فردا حركت كن.»
پس از مدت كوتاهي، فرستاده امام آمد و گفت:«امام فرمود فردا پيش از حركت بار ديگر نزد ما بيا.»
فردا وقتي به ديدار امام رفتم، فرمود:«اين نامه را در كوفه به علي بن ابي حمزه بده و هم اكنون حركت كن و تا منزلگاه فيد (توقفگاهي در راه مكه و كوفه) برو. كارواني در آنجا خواهي ديد كه به سمت كوفه مي رود، با آنها همراه شو.»
به دستور امام حركت كردم و در فيد با كاروان همراه شدم.
سرانجام به كوفه رسيديم. نزديك غروب بود و پيش خود گفتم نامه امام را فردا به علي بن ابي حمزه مي دهم. به منزل آمدم كه به من گفتند در نبود من، دزدها مغازه ام را دستبرد زده اند. پس از نماز صبح متفكّرانه نشسته بودم كه علي بن ابي حمزه به ديدارم آمد و گفت:« نامه مولايم را بده.»
وقتي نامه را گرفت بوسيد و گريست. گفتم:« چرا گريه مي كني؟»
گفت:«از شوق.»
سپس نامه را گشود و خواند و به من گفت:«به مغازه ات دستبرد زده اند و امام در نامه نوشته چهل دينار به تو بدهم.»

***

* بحار الانوار، ج 48، ص 82 از خرائج.