بازگشت

زندگي با دل پر


زندگي با دل پر ، گوشه زندان سخت است

گريه كردن جلوي ظلم نگهبان سخت است

سجده ي با غل و زنجير مكافات شده

بين اين صومعه وا كردن قرآن سخت است

تشنه لب هستم و از العطشم بي خبرند

آبياري شدن گل ته گلدان سخت است

ساق پاهاي من از چند جهت خرد شده

استخوان باز شود دارو و درمان سخت است

ياد معصومه ام و فاصله آبم كرده

از سيه چال بلا رفتن كنعان سخت است

مثل يك دانه سرما زده چالم كردند

زنده در گور شدن تا به گريبان سخت است

ضربه هاي كه روي مغز سري مي كوبند

مثل ضربه زدن پتك به سندان سخت است

عصر ها نان و كتك لقمه افطار من است

كه همين هم سر افتادن دندان سخت است

سيلي و مشت و لگد هيچ ولي مهر سكوت

جلوي بد دهني هاي فراوان سخت است

به روي لنگه دري ، از دو سر آويزانم

اين چنين بردن من تا سر ميدان سخت است

جسر بغداد كه جاي پسر فاطمه نيست

كفن و دفن بدنم گوشه ويران سخت است

هر زمان ناله زدم رفت دلم كرب و بلا

ولي ياداوري شام غريبان سخت است

ضريه آخر خود را كه زد و سر را كند

گفت اين زاده ي حيدر چقدر جان سخت است

ساربان است كه در گوشه مقتل فهميد

بردن خاتم انگشت سليمان سخت است

كعب ني بود كه از پشت به زنها مي خورد

كتف مجروح و سفر با سر عريان سخت است

وقتي يك مشت اراذل همه دورت باشند

رد شدن از وسط كوچه دو چندان سخت است

سّتر ناموس خدا واجب عيني است ولي

خواهش روسري از غير مسلمان سخت است

***