بازگشت

لب كليم


كسي بدون دليل از صدا نمي افتد
لب كليم ز سوز دعا نمي افتد
كريم در غل و زنجير هم كريم بُود
به دست بسته شده، از عطا نمي افتد
اگرچه خاك نشسته به روي لب هايت
عقيق، پا بخورد از بها نمي افتد
مگر چه گفته به تو اين زبان دراز يهود؟
هميشه از دهنش ناسزا نمي افتد
چه آمده به سرت پنجه ميكشي بر خاك؟
به هر نفس، لب تو از ندا نمي افتد
به سينه اي كه لگد خورد پشت در سوگند
بدون درد سر اين ساق، جا نمي افتد
كسي كه در تن او پيرهن شده پاره
به ياد بي كفن كربلا نمي افتد
تو گير يك نفر افتاده اي چنين شده اي
تن تو در گذر گرگ ها نمي افتد
پس از سه روز تو را عده اي كفن كردند
سر بريده ي تو زير پا نمي افتد
سنان و شمر به هم با اشاره مي گفتند:
مگر كه نيزه نخورده ؟ چرا نمي افتد؟
زدور حرمله ميگفت گودي حنجر
حسين نحر نگردد زپا نمي افتد





***