بازگشت

ميله هاي سخت قفس


فقط نه قلب زنِ زشت كاره مي شكند


كه در غمم دلِ هر سنگ خاره مي شكند


چنان زده است كه بعضي از استخوان هايم


ترك ترك شده با يك اشاره مي شكند


كشيده خوردم و امروز خوب فهميدم


ميان گوش چرا گوشواره مي شكند


من از شكنجه گرم راضي ام كه مي زندم


چرا كه حرمت ما را نظاره مي شكند


فشار اين غل و زنجير ساق پايم را


هنوز جوش نخورده دوباره مي شكند


بگو به زهر بيايد كه قفل اين زندان


از آتش جگر پاره پاره مي شكند


يكي يكي همه ي ميله هاي سخت قفس


نفس بيافتد اگر در شماره مي شكند

***