بازگشت

يوسف آل فاطمه


توفيق فغان دارم چون چاك گريبانها

خاكستر من مانده بر دامن نيرانها



شده دانه زنجيرم با پيكر من همخون

سخت است براي من پيمودن زندانها



همچون شجري هستم تا نيمه ميان خاك

شد غربت افزونم سر لوحه عنوانها



آويخته ساق من از تخته تابوتم

بشكسته مرا ساقه چون گل به گلستانها



تا بر روي زهرايم شلاق اثر بنمود

شلّاق يهودي شد تأديب مسلمانها



سيلي است بجاي خون زندان عوض طشت است

خون مي چكد از لعلم بشكسته چو دندانها



افتاده ميان راه جسمي كه به زنجير است

افسوس از اين بيداد، فرياد ز دورانها

***