بازگشت

دلم را برد تا ...


تازيانه رفت بالاتر، دلم را برد تا...

لاله ام شد رنگ نيلوفر، دلم را برد تا...

اينكه زير تازيانه پيكر من شد كبود

مي شوم هر روز لاغرتر، دلم را برد تا...

آن يهودي ناسزا مي گفت امّا ميان

تا كه آمد اسمي از مادر دلم را برد تا...

بي حيا وقتي كه روي سينه ي من پا گذاشت

ضربه اي تا زد به روي سر، دلم را برد تا...

قبل رفتن تازيانه روي انگشتم كه خورد

ناگهان افتاد انگشتر، دلم را برد تا...

***