بازگشت

زخم گردن


ناله و فرياد من سودي به حال من ندارد

از كه ازادي بخواهم اين قفس روزن ندارد

زخم گردن،جسم نيلي،پاي خون آلوده گويد

آسمان زندانيي مظلومتر از من ندارد

آنچنان افتادهع ام از پا در اين زندان كه ديگر

دست من تابي كه غل بردارد از گردن ندارد

كس نگويد آخر اي بيداد گر صياد بس كن

مرغ بال و پر شسكته در قفس كشتن ندارد

طور،زندان،آه،آتش اشك مونس ناله همدم

موسي اين حال وهوا در وادي ايمن ندارد

دوستان ياد آوريد از گريه ويران نشيني

كو تسلائي به غير از خنده دشمن ندارد

نيست يكسان حبس تاريك من و زندان يوسف

او چو من آثار زنجير ستم بر تن ندارد

او دگر نشكسته در هم استخوان ساق پايش

او دگر در گوشه مطموره ها مسكن ندارد

***