بازگشت

زندان گرفته


زندان گرفته
حتي صداي مرد زندان بان گرفته
حتي زني بد
از ساحتش بوي خوش ايمان گرفته
زنجير و پابند
از استخوان هايش توان و جان گرفته
مثل مدينه
مولاي ما انگشت بر دندان گرفته
هر تازيانه
با كينه از پهلوي او تاوان گرفته
از سفره ي او
دشمن سه روزي هست آب و نان گرفته
اما به جايش
هر نيمه شب روي سرش قرآن گرفته
ذهنم دوباره
حال و هواي روضه اي عطشان گرفته
آتش كشيدند
آتش بميرم معجر و دامان گرفته
شام غريبان
گوشه به گوشه بارش باران گرفته
رقّاص شامي
آسايش از يك كاروان مهمان گرفته
عمامه اي را
خاكستري پر شعله و سوزان گرفته
ني غرق نور است
انگار خولي نيزه اي تابان گرفته
بابا كجايي؟؟
با نام بابا يك سه ساله جان گرفته


***