بازگشت

قصه خون


ديشب درون محبسِ بيداد هارون

مي گفت موسي با رضايش قصه خون


ديشب پدر را سر به دامان پسر بود

چشم پسر محو تماشاي پدر بود


ديشب پدر سوز دلش را ساز مي كرد

بهر پسر افشا هزاران راز مي كرد


لعل لبش لب تشنگان را نوش مي داد

او راز مي گفت و رضايش گوش مي داد


مي گفت: اي نور دل شمع شب تار

يك لحظه اي از گردنم زنجير بردار


از بس كه با كُند ستم من آشنايم

كوبيده گشته گوشت هاي ساق پايم


بيني اگر گلبرگ رويم گشته نيلي

نَبْود عجب زيرا ز دشمن خورده سيلي


ديشب كه مي زد از ره كين وحشيانه

سندي شاهك بر تن من تازيانه

***